نام کتاب: زمانی برای کشتن
شد. رفقای همرزمش در جنوب میسی سی پی منتظر آنها بودند تا به اتفاق، مراسم تدفین سیسون را برپا کنند. در حالی که افراد گارد ملی مشغول دور کردن خبرنگاران بودند، کسی فریاد زد: « گلوله به گردنش اصابت کرده! » دستهای قوی همقطاران، بدن سرباز زخمی را از زمین برداشتند و به یک جیپ ارتشی منتقل کردند. جیک بی آنکه دستهایش را از روی صورتش بردارد پرسید: « گلوله به کی اصابت کرد؟ » اوزی پاسخ داد : « به یکی از سربازان. حال شما خوب است؟ » « بله، فکر می کنم خوبم. » بر یگانس دستهایش را در پشت سرهم قفل کرد و به زمین خیره شد: «كیف دستی ام کجاست؟ » « در بیرون ساختمان افتاده است. الان پیدایش می کنم. » اوزی بی سیمش را بیرون آورد به مرکز پلیس دستوراتی صادر کرد: « تمام معاونین کلانتر باید هر چه زودتر در ساختمان دادگاه حضور بهم رسانند.» اوزی بعد از اطمینان از پایان تیراندازی، از دادگاه بیرون رفت و به جمع سربازان گارد ملی پیوست، ولی نسبیت همچنان در کنار جیک باقی ماند و چگونگی حال او را جویا شد: « حالتان چطور است؟ » سرهنگ گارد نفس زنان از پیچ خیابان گذشت و در حالی که با صدای بلند ناسزا می گفت، پرسید: اینجا چه خبر شده ؟ صدای شلیک گلوله به گوشم خورد. » « مکنویل زخمی شده. » « حالا کجاست؟ » یکی از سرجوخهها به جیپی که با سرعت از خیابان می گذشت اشاره کرد و گفت: « دارند او را به بیمارستان می برند. » « وضعش چطور است؟ » « زیاد خوب نیست. گلوله به گردنش اصابت کرده. » سرهنگ فریاد زد: « تیر به گردنش خورده!؟ نباید او را از جا تکان می دادید. » کسی به او جواب نداد. فرمانده دوباره پرسید: «کسی تک تیرانداز را دیده است؟ » اوزی در حالی که دستش را به سوی خیابان « سدار » دراز می کرد گفت: « فکر میکنم تیرانداز از آنجا روی آن تپه مخفی شده بود . پیشنهاد میکنم چند نفر را به آنجا بفرستید. »

صفحه 661 از 765