نام کتاب: زمانی برای کشتن
« بله. دیروز زنگ زد و اطلاع داد توطئه ای در کار است، و همین دو ساعت پیش دوباره زنگ زد و گفت که قتل شما در دستور کار کلان قرار دارد. امروز برای آنها روز بزرگی است. روز ایجاد هیجان و نا آرامی است. امروز صبح استامپ سیسون در « لوید زویل » به خاک سپرده خواهد شد. شعار امروز اعضای کلان این است: چشم در مقابل چشم و دندان در مقابل دندان. » « حالا چرا من؟ چرا سراغ باکلی، نوز یا کسان دیگر نمی روند که خیلی بیشتر از من مستحق مرگند؟ » « میکی موس در این مورد چیزی نگفت. » « مگر او در جریان اینگونه مسائل نیست؟ » « او به جزئیات پرداخت و فقط گفت که سوء قصد امروز انجام می شود. » « حالا از من انتظار دارید که چکار کنم؟ می خواهید به من توصیه کنید که محاکمه را فراموش کنم و در گوشه ای مخفی شوم؟ » « ساعت چند به دفترتان می روید؟ » « الان ساعت چند است؟ » « ساعت تقریبا پنج است. » « همین الان دوش می گیرم و لباس می پوشم. » « منتظر می مانیم. » ساعت پنج و نیم، اوزی و نسبیت جیک را به دفتر کارش بردند و در را پشت سرش قفل کردند. راس ساعت هشت یک گروهان کامل از افراد گارد ملی در پیاده رو جمع شده بودند تا جیک را اسکورت کنند. هری رکس و الن به دادگاه رسیده و از طبقه ی اول شاهد ماجرا بودند. کلانتر و نسبیت همراه جیک راه می رفتند و هر سه نفر در میان فوجی از سربازان گارد ملی که با آرایش نظامی حرکت می کردند، از عرض خیابان واشنگتن گذشتند و به ساختمان دادگاه نزدیک شدند. نمایندگان رسانه های گروهی که احساس کردند رویداد مهمی در شرف تکوین است و بنابراین به طرف سربازان یورش بردند. دویست متر آنطرفتر در شمال شرقی میدان شهر، بر روی بلند ترین تپه ی کلانتون و در کنار ریلهای کهنه و قدیمی راه آهن، یک آسیاب قدیمی متروکهی قرار داشت. یک جادهی مخروبهی نیمه آسفالت و نیمه شنی از کنار این آسیاب می گذشت و به طرف پاین امتداد می یافت، از خیابان « دار » می گذشت، کمی عریضتر می شد و بالاخره به خیابان «کوئینسی » در قسمت شرقی میدان منتهی می گشت.

صفحه 659 از 765