جیک در تاریکی بیدار شد . سرش درد می کرد و خماری مختصری داشت. صدای زنگ ممتد در را شنید. کسی با سماجت و پشتکار انگشتش را روی تکمه ی زنگ گذاشته بود. با لباس خواب به طرف در رفت و با دیدن دو نفر که دم در ایستاده بودند، چشمانش را مالید و مژه هایش را بهم زد. حافظه اش یادآور شد که این دو تن، اوزی و نسبیت هستند. پرسید: « چه خبر شده؟ » کلانتر و معاونش همراه او به اتاق کار آمدند. اوزی گفت: «می خواهند امروز شما را به قتل برسانند. » جیک روی مبل نشست و شقیقه هایش را ماساژ داد: « احتیاجی به کشتن نیست، خودم دارم می میرم. » « جدی می گویم. نقشه ی قتل شما را چیده اند. » « چه کسی نقشه چیده؟ » « کوکلوکس کلان. » « میکی موس خبر داده؟ »