« سرکار لونی ، آیا درست است که یکی از گلوله های شلیک شده به وسیله ی کارل لی هیلی به پای شما اصابت کرد؟ » « بله قربان ، درست است. » « آیا معتقدید که عمدی در این کار بوده است؟ » « نه قربان ، این یک تصادف صرف بود. » «آیا معتقدید که کارل لی باید بابت این رویداد غیر عمدی مجازات شود؟ » « نه قربان ، من به هیچوجه از او دلگیر نیستم. برعکس ، من او را تحسین میکنم. » با کلی خودکارش را کنار گذاشت و سرش را پایین انداخت و با نگاهی غمگین به شاهدی که از سوی او احضار شده بود ، نگاه کرد. « منظورتان چیست؟ » « منظورم این است که هیچ گله ای از او ندارم. آن دو نفر به دختر خردسال كارل لى تجاوز کرده بودند. اگر کسی جرات تجاوز به دختر من را پیدا کند ، بدون شک من هم او را خواهم کشت. کارل لی مستحق مدال است. » « آیا به نظر شما هیئت منصفهی دادگاه باید کارل لی را محکوم کند؟ » با کلی از جا پرید و فریاد زد: « اعتراض دارم! اعتراض دارم! وكیل مدافع حق طرح این سوال را ندارد.» لونی با صدای بلند گفت: « نه ، من اصلا دلم نمی خواهد او محکوم شود. کارل لی یک قهرمان است. او
بهم
نوز با صدای بلند گفت: « آقای لونی! به این سوال پاسخ ندهید. جواب ندهید ، آقای لونی! » باکلی روی انگشتان پایش بلند شده بود و فریاد میزد: « اعتراض! » الونی به دادستان منطقه رو کرد و گفت: «کارل لی یک قهرمان است. اگر منصف باشید ، باید او را آزاد کنید و بگذارید پیش فرزندانش برگردد. » نوز با چکش روی میز زد و با صدای بلند گفت: « حاضرین در سالن ساکت باشید! » باکلی و لونی ساکت شدند. جیک به سوی میز وکیل مدافع برگشت و گفت: « سوالم را پس می گیرم. » قاضی خطاب به هیئت منصفه گفت: « به سوال آخر وکیل مدافع توجه نکنید. » لونی به اعضای هیئت منصفه نگاهی کرد، لبخندی زد و لنگ لنگان از در بیرون رفت. نوز عینکش را براشت و خطاب به باکلی گفت: «شاهد بعدی خود را احضار کنید. »