بود؛ می خواستند کاری کنند که اعضای هیئت منصفه پای بریده لونی را از نزدیک مشاهده کنند و ببینند که او تنها به کمک یک عصا می تواند راه برود. جیک پیشانیش را ماساژ داد و نوز چندین بار شیشه عینکش را تمیز کرد. اعضای هیئت منصفه لحظه به لحظه نا آرامتر و بی حوصله تر می شدند. بالاخره قاضی نوز پرسید: «آیا شما هم قصد بازجویی از آقای لونی را دارید ، آقای بریگانس؟ » در حالی که ماسگراو تابلو و نقشه ها را از سالن دادگاه بیرون می برد، جیک از جا برخاست و گفت: « بله ، قربان. » « سرکار لونی ، کارل لی در موقع تیراندازی به کجا نگاه می کرد؟ » « تا آنجا که می دانم ، به آن دو نفر زندانی نگاه می کرد.» | « آیا به شما هم نگاه کرد؟ » « راستش را بخواهید فرصت برقراری تماس نظری با آقای هیلی را نداشتم. تمام سعی من در این بود که خود را به طبقه ی بالا برسانم. » « یعنی منظورتان این است که آقای هیلی به سوی شما هدف گیری نکرده بود؟ » « نه قربان ، کارل لی فقط به طرف کاب و ویلارد تیراندازی کرد و تیرهایش به هدف هم اصابت کرد. » « به هنگام تیراندازی چه رفتاری داشت؟ » « فریاد میکشید، می خندید و عجیب ترین سر و صداهایی را که در عمرم شنیده بودم از گلویش بیرون می آمد. مثل این بود که کاملا ?ل و دیوانه شده است. می دانید؟ یک چیزی را هرگز فراموش نخواهم کرد؛ در حالی که صدای رگبار مسلسل گوش را کر می کرد و تیرهایی که کمانه میکردند سوت کشان در اطراف پرواز می کردند و در حالی که کاب و ویلارد فریاد میکشیدند ... دائما صدای قهقهه های دیوانه وار کارل لی به گوشم می رسید. » جیک با خودداری زیاد توانست از زدن لبخند جلوگیری کند - لونی و او از قبل این اظهارات را دقیقا تدارک دیده بودند و اینک نمایش لونی در برابر دادگاه عالی و بی نقص بود. سرکار لونی از دقیقترین كلمات و بهترین جمله بندی ها استفاده می کرد . جیک دفترچه یادداشتش را ورق زد و نگاهی به هیئت منصفه انداخت. همه ی اعضا به لونی خیره شده و محو اظهارات و توضیحات او بودند. جیک مخصوصا چند جمله ای در دفترچه اش نوشت تا چند ثانیه ای سپری شود و وقت مناسب برای طرح یکی از مهمترین سوالات در تمام طول محاکمه فرابرسد.