نام کتاب: زمانی برای کشتن
« کاب ، ویلارد و من با هم از پله ها پایین رفتیم. ترتیب قرار گیری ما به همان ترتیبی بود که گفتم. همانطور که قبلا گفتم ، پر اتر جلوتر از ما بیرون رفته بود و در ساختمان دادگاه حضور نداشت. » « بله، بعد چه شد؟ » « کاب تقریبا به پله ی آخر رسیده بود که شلیک گلوله ها آغاز شد. من هنوز در پاگرد پلکان ایستاده بودم و در آن لحظه نمی توانستم شخص تیرانداز را ببینم، ولی چند ثانیه بعد هیلی را شناختم که با یک مسلسل اتوماتیک شلیک می کرد. کاب از جا کنده شد و روی ویلارد افتاد. هر دو نفر فریاد زدند، روی زمین افتادند و سعی کردند به حالت سینه خیز خود را به طرف بالا بکشند. » « لطفا سایر مشاهدات خود را شرح دهید. » « گلوله ها روی دیوار کمانه می کرد و سوت کشان در راه پله ها پرواز می نمود. در تمام عمرم اسلحهای با این غرش و سر و صدا ندیده بودم. صدای رگبار مسلسل پایان ناپذیر به نظر می رسید. دو زندانی نامبرده فریاد می کشیدند و خود را به این طرف و آن طرف می انداختند ، چون دستبند به دست داشتند و نمی توانستند آزادانه حرکت کنند. » « خب ، بر سر شما چه آمد؟ » « من نتوانستم از پاگرد جلوتر بروم. یکی از تیرهایی که به دیوار کمانه کرده بود به ساق پایم اصابت کرد. وقتی خواستم به طبقه ی اول فرار کنم سوزش دردناکی را در پای خود احساس کردم. » « بر سر پای زخمی شما چه آمد؟ » الونی با چنان آرامشی که گویی هیچ اتفاق نیفتاده است ، گفت: « مجبور شدند قسمتی از پایم را قطع کنند ؛ درست از زیر زانو. » « آیا شخص تیرانداز را دیدید؟ » « بله ، قربان. » « آیا می توانید او را در حضور هیئت منصفه شناسایی کنید؟ » « بله ، قربان. آقای هیلی که آنجا نشسته است به طرف کاب و ویلارد تیراندازی کرد. » این پاسخ می توانست على الاصول پایان منطقی بازجویی از لونی باشد. او اطلاعات خود را به صورت پاسخهای دقیق و کوتاهی بیان کرده و هویت مجرم را احراز نموده بود. اعضای هیئت منصفه با دقت تمام به گزارش او گوش می دادند. ولی باکلی و ماسگراو این بار هم دست از اغراق و افراط بر نداشتند. نقشه های بزرگی از ساختمان دادگاه را به تابلوی جلویی نصب کردند، آن را جلوی هیئت منصفه قرار دادند و از لونی خواستند مسیر حرکت زندانیان تا پای پله را به آنها نشان دهد. تاکتیک آنها مشخص

صفحه 654 از 765