نام کتاب: زمانی برای کشتن
را بررسی می کرد، ولی در آن لحظه فکر بدی به مغز مورفی خطور نکرده بود. وقتی آن دو نفر را دستبند به دست از پله ها پایین آوردند، ناگهان مرد سیاهپوست از انباری بیرون پرید و در حالی که به قهقهه می خندید، بر روی آن دو نفر آتش گشود و پس از شلیک چند رگبار، اسلحه را به زمین انداخت و فرار کرد. بله، ضارب را می شناخت؛ آن مرد کارل لی هیلی بود که اکنون پشت میز وکیل مدافع نشسته بود. نوز در دقایقی که بازجویی از مورفی ادامه داشت، دهها بار شیشه عینکش را تمیز کرد. وقتی دادستان سر جایش نشست ، قاضی به جیک نگاه کرد و با نگاه ملتمسانه پرسید: « شما هم قصد بازجویی از شاهد را دارید؟ » جیک کتابچه اش را در دست داشت، از جا برخاست. منشی به او خیره بود. هری رکس کلمات نامفهومی را زیر لب زمزمه می کرد. الن چشمانش را بست. اعضای هیئت منصفه شق و رق سر جایشان نشستند و وکیل مدافع را با نگاههای خیرهای زیر نظر گرفتند. کارل لی آهسته گفت: « تو رو خدا سوال نکن. » « خیر عالیجناب ، سوالی ندارم. » نوز نفس راحتی کشید و گفت : « متشکرم، آقای بریگانس » شاهد بعدی سرکار «ردی » بود که به عنوان مامور تجسس برای کلانتر کار می کرد. ردی در پاسخ به سوالات دادستان اظهار داشت که در انبای زیر پله یک قوطی کوکاکولا پیدا کرده که آثار انگشت روی این قوطی با اثر انگشت کارل لی هیلی تطابق دارد. ا باکلی با لحنی کاملا جدی پرسید: «قوطی پر بود یا خالی؟ » « کاملا خالی بود. » جیک با خود گفت: «چه سوال احمقانه ای! نتیجه ی این سوال و جواب این است که کارل لی در آن روز تشنه بوده است. اسوالد قاتل پرزیدنت کندی هم قبل از کشتن رئیس جمهور جوجه سوخاری خورده بود! » - نه ، از این شاهد هم سوالی نداشت. ساعت چهار بعد از ظهر بود که با کلی گفت: « عالیجناب ، آخرین شاهد ما ، معاون کلانتر سرکار دی وین لونی است. » لونی لنگان و در حالی که به عصا تکیه داده بود، به سالن آمد و در جایگاه شهود نشست. اسلحهی سازمانی اش را از غلاف بیرون کشید و آن را به آقای پیت داد. باکلی با نگاهی تحسین آمیز او را ورانداز کرد: « لطفا خود را معرفی کنید ، سرکار. »

صفحه 652 از 765