غریبه ها رفتاری دوستانه و صمیمی داشتند ، ولی اکنون برخورد آنها با غریبه ها سرد و همراه با تفرعن بود. بسیاری از خبرنگاران از نوشتن اخبار دروغ، گزارشهای مغرضانه و مقاله های خارج از انصاف در مورد کلانتون و مردم آن، به میهمانانداران خود خیانت کرده بودند. چیز عجیبی بود؛ این خبرنگاران دسته دسته از اقصی نقاط کشور به این شهر می آمدند و تنها در عرض بیست و چهار ساعت، در مورد جایی که قبلا هرگز ندیده بودند مردمی که هرگز با آنان روبه رو نشده بودند، مانند متخصصین و کارشناسان کهنه کار و با تجربه به قلم فرسایی می پرداختند. مردم محلی می دیدند که چگونه این افراد مانند دیوانه ها به این سو و آن سو می دوند و خود را مثل کنه به کلانتر، باکلی، بریگانس یا هرکس دیگری که فکر می کردند خبر جدید و قابل توجهی دارد، می چسبانند. می دیدند که چطور خبرنگاران جلوی در پشتی ساختمان دادگاه منتظر متهم می مانند و چگونه کارل لی که در محاصرهی افراد پلیس از دادگاه بیرون می آمد، بی توجه به سوالات احمقانه ی آنها سوار ماشین پلیس می شد. مردم محلی با اکراه و تنفر روزافزون می دیدند که چگونه این خبرنگاران لنز دوربینهای عکاسی و فیلمبرداری خود را برای تظاهر کنندگان خشمگین سیاهپوست و اعضای کلان متمرکز می کنند و چگونه در جستجوی افراطی ترین عضو هر گروه هستند تا بتوانند حرکات و سخنان او را ضبط و ثبت کرده و به عنوان نظر عمومی همه تظاهر کنندگان به مراکز خبری مخابره کنند. ] در یک کلام، مردم کلانتون شعبده بازی های رسانه ها را نظاره می کردند و از آن متنفر بودند. « تیم نانلی » در حالی که به خانم خبرنگاری که کنار پنجره نشسته بود اشاره می کرد، پرسید: «این خمیر نارنجی رنگ که به صورتش زده برای چیست؟ » « جک جونز» یک سیب زمینی به دهان گذاشت، آن را جوید و به خانم مورد نظر خیره شد: «فکر میکنم از این خمیر برای جلوی دوربین استفاده میکنند تا صورتشان در تلویزیون سفید به نظر برسد.» «ولی صورت این زن که خود به خود رنگ پریده است. » « بله ، می دانم. ولی صورت، در تلویزیون فقط وقتی سفید به نظر می رسد که قبلا آن را با کرم نارنجی رنگ چرب کرده باشند. » ولی نانلی قانع نشده بود: « پس کاکاسیاهها وقتی می خواهند در تلویزیون ظاهر شوند از چه چیزی استفاده میکنند؟ » هیچکس پاسخ این سوال را نمی دانست. جک جونز گفت: «دیشب آن زن گزارشگر را در اخبار تلویزیون را دیدی؟ » « نه، برای کدام فرستنده کار می کند؟ »