« هر دوی شما همراه من به دفتر بیایید.» نوز شاهد را مرخص کرد و جلسه را تا ساعت یک بعداز ظهر
تعطیل نمود.
هری رکس با تعدادی ساندویچ و یک تنگ پر از مارگاریتا روی بالکن دفتر جیک منتظر ایستاده بود. بریگانس فقط یک لیوان آب میوه سر کشید. خانم دل برای سومین بار نهار را شخصا آماده کرده و برای جیک و همکارانش به دفتر آورده بود. وی علاوه بر این، حامل سلام های گرم پرسنل و مشتریان کافه نیز
بود.
مر
به غذا خوردن پرداختند، روی بالكن استراحتی کردند و شلوغی میدان را نظاره نمودند. هری رکس دوست داشت بداند که در دفتر قاضی چه گذشته بود. ولی جیک در حالی که ساندویچ را گاز می زد، گفت اصلا حوصله حرف زدن درباره محاکمه را ندارد. « لعنتی، بگو بینم در دفتر قاضی چه گذشت؟ » « الان سه بار است که تیم فوتبال کاردینال پشت سر هم می بازد. شما از این موضوع اطلاع داشتی، رو - آرک؟» « من فکر می کردم تعداد باختهای پیاپی آنها چهار بار است، نه سه بار.» « در دفتر قاضی چه گذشت؟ » « واقعا دلت میخواهد موضوع را بدانی؟» | « معلوم است که دلم میخواهد.» جیک گفت: « بسیار خوب، فعلا باید بروم مستراح. وقتی برگشتم، داستان را برایت تعریف می کنم.» « شما بگو، رو- آرک، در دفتر قاضی چه اتفاقی افتاد؟ » « اتفاق مهمی رخ نداد. نوز حسابی نفس جیک را گرفت. ولی خیلی هم سختگیری نکرد. باکلی اصرار داشت که جیک رسما توبیخ شود و جیک به او گفت که بهتر است زیاد جوش نزند، چون ممکن است فشار خونش بالا برود. باکلی فوق العاده عصبانی شده بود، فریاد می زد و جیک را متهم می کرد که عمدا و آگاهانه دست به تحریک احساسات هیئت منصفه و ایجاد اغتشاش فکری در آنان زده است. جیک در مقابل، فقط لبخندی زد و گفت: « خیلی معذرت می خواهم، فرماندار.» جیک چندین بار باکلی را فرماندار صدا کرد و خون او هر بار به جوش می آمد و فریاد می زد: آقای قاضی، او مرا فرماندار خطاب می کند،