نام کتاب: زمانی برای کشتن
کمی قبل از مرگش در همین سالن او را دیدم.» « پسرتان را برای آخرین بار در کجا دیدید؟ » « در سردخانه. » در چه حالی بود؟» | « مرده بود.» خانم ویلارد با یک دستمال کاغذی اشک را از چشمانش پاک کرد. با کلی گفت: « متاسفم خانم ویلارد. سوال دیگری ندارم.» و نگاه مشکوک و بدبینانه ای به یک انداخت. نوز که چهره عبوسی به خود گرفته بود و معلوم بود که او هم نسبت به نیت جیک نظر مساعدی ندارد، گفت: « قصد بازجویی از متهم را دارید؟ » جیک پاسخ داد: « بله، عالیجناب.» بریگانس جلوی تریبون ایستاد و بدون هیچگونه احساس ترحمی به شاهد نگاه کرد: « خانم ویلارد، نام من جیک بریگانس است.» خانم ویلارد سری فرود آورد. « پسر شما به هنگام مرگ چند سال داشت؟ » « بیست و هفت سال. » باکلی صندلی اش را عقب کشید، روی لبه صندلی نشست و آماده بود تا با یک حرکت از جا برخیزد. نوز هم عینکش را برداشت و به جلو خم شد. کارل لی سرش را به زیر انداخت. « پسر شما در سالهای آخر عمر خود به چند طفل خردسال دیگر تجاوز کرده بود؟» باکلی از جا پرید: « اعتراض! اعتراض! اعتراض!» « وارد است! وارد است! وارد است!» | این سروصداها خانم ویلارد را ترساند و او را به گریه شدیدتری واداشت. « او را توبیخ کنید، عالیجناب ! بریگانس باید توبیخ شود!» جیک گفت: « سوالم را پس می گیرم.» و دوباره به سر میز خود بازگشت. باکلی در حالی که دستهایش را به هم می مالید، گفت: «این کار کافی نیست عالیجناب! بریگانس مستحق توبیخ است!»

صفحه 636 از 765