نام کتاب: زمانی برای کشتن
قاضی پرسید: « سوال دیگری ندارید؟ » باکلی در حالی که دستمالی برای خانم کاب می برد، پاسخ داد: « خیر.» کوراکاب دستهایش را جلوی صورت گرفته بود، ناله می کرد و سر تا پایش می لرزید. نوز گفت: « شما مرخصید، خانم کاب. خدمتکار! لطفا به ایشان کمک کنید.» آقای پیت و باکلی زیر بازوان مادر بیلی ری کاب را گرفتند و او را از راهرو به طرف در خروجی بردند. خانم کاب با هر قدمی که بر می داشت هق هقی می زد و وقتی به نزدیکی در خروجی رسید، صدای گریه اش بالا گرفت. به آستانه در که رسید، گریه اش به ضجه تبدیل شده بود. نوز به جیک خیره شده بود و تا وقتی که خانم کاب بیرون رفت و سالن دوباره آرامش خود را بازیافت حرفی نزد. آنگاه رو به هیئت منصفه کرد و گفت: « لطفا سوال آخر وکیل مدافع را نشنید بگیرید و به آن توجه نکنید.» کارل لی آهسته از جیک پرسید: « منظورتان از این کار چیست؟» | « بعدا برایت توضیح می دهم.» ) باکلی که کمی آرامتر شده بود، گفت: «دادستانی خانم ایرنستاین ویلارد را به جایگاه شهود فرا می خواند.» صدای باکلی اکنون دیگر مانند قبل پر از نخوت و تفرعن نبود. خانم ویلارد را از اتاق انتظار به سالن آوردند و سوگند دادند. ) باکلی پرسید: « شما خانم ایرنستاین ویلارد هستید؟ » مادر پیت با صدای لرزانی گفت: «بله، قربان.» زندگی براین پیرزن هم آسان نگذشته بود، اما او همچنان از مناعت و وقار قابل ملاحظه ای برخوردار بود و همین صفات باعث شده بود که صادق تر و قابل ترحم تر از کوراکاب به نظر برسد. لباس ساده، اما پاکیزه و اتوکشیده ای پوشیده بود. بر خلاف خانم کاب از رنگ مو استفاده نکرده و صورتش را هم توالت نکرده بود. به نظر می رسید که اشکهایش حقیقی و صادقانه اند. «کجا زندگی می کنید؟ » « در نزدیکی لیک ویلچ.» پیت ویلارد پسر شما بود؟» « بله، قربان.) « آخرین باری که او را زنده مشاهده کردید، کی بود؟ »

صفحه 635 از 765