جیک معمولا از اینگونه شهود سوالی نمی کرد. اما اکنون احساس می کرد فرصت مناسبی پیدا شده تا ابتکار عمل را در سالن دادگاه بدست گیرد، نوز، باکلی و هیئت منصفه را کمی بترساند و جو دادگاه را کمی متشنج کند. کوراکاب چندان هم ناراحت و پریشان نبود و لااقل مقداری از غم و اندوهی که به نمایش می گذاشت، ساختگی و تصنعی بود. به احتمال زیاد، باکلی از او خواسته بود در سالن دادگاه گریه کند. جیک در حالی که از کنار باکلی و ماسگراو می گذشت، گفت: « فقط یکی دو تا سوال کوتاه دارم.» دادستان ناحیه با شک و بدبینی به او نگاه کرد. « خانم کاب، آیا حقیقت دارد که پسر شما به جرم فروش ماری جوانا در دادگاه محکوم شده بود؟ » با کلی فریاد زد: « اعتراض دارم. سوابق کیفری قربانی هیچ ربطی به این محاکمه ندارد.» | « اعتراض وارد است.» و جیک آنطور که گویی نوز لطفی در حق او کرده است، گفت: « متشکرم، عالیجناب» کوراکاب چشمانش را مالید و صدای گریه اش را بلند تر کرد. « شما همین چند لحظه پیش گفتند که پسرتان به هنگام مرگ بیست و سه ساله بود، درست است؟ » « بله.» « پسر شما در سالهای آخر عمر خود به چند دختر خردسال دیگر تجاوز کرده بود؟» باکلی زوزه کشان و در حالی که با نگاه از نوز تقاضای کمک می کرد، گفت: «اعتراض دارم!» نوز هم به نوبه خود فریاد زد: « اعتراض وارد است! اعتراض وارد است. به شما اخطار می کنم که از حد خود تجاوز نکنید، آقای بریگانس» خانم کاب در میان آنهمه داد و فریاد به گریه افتاد و سیل اشک از چشمانش سرازیر شد. میکروفون همچنان جلوی دهان او مانده و صدای هق هق گریه در تمام سالن طنین انداز شده بود. با کلی خطاب به قاضی گفت: « بریگانس باید توبیخ شود، عالیجناب» لکه های سرخ پررنگی روی گونه هایش پیدا شده و آتش خشم در چشمانش زبانه می کشید. پشت گردنش از عصبانیت کبود شده بود. جیک در حالی که به سر میز خود باز می گشت، گفت: « سوالم را پس می گیرم.» ماسگراو نجواکنان به او گفت: «این کار شما یک حقه کثیف و پیش پا افتاده بود، بریگانس» باکلی ملتمسانه گفت: « لطفا او را توبیخ کنید، قربان، و از هیئت منصفه بخواهید که این بازپرسی را نشنیده بگیرند.»