« آیا شما مادر بیلی ری کاب متوفی هستید؟ » خانم کاب در حالی که قطره اشکلی در چشمش می درخشید، پاسخ داد: « بله، قربان.» خانم کاب یک زن دهاتی بود. همسرش چند سال پس از تولد دو پسرش او را ترک کرده بود. بچه ها عملا بدون سرپرست بزرگ شده بودند، چون مادرشان هر روز دو شیفت در یک کارخانه مبل سازی در نزدیکی کاراوی کار می کرد. کوراکاب خیلی زود کنترل تربیت فرزندانش را از دست داد و در برابر شیطنتهای آنها بیچاره و ناتوان شد. پنجاه سال داشت، اما از شصت سال هم پیرتر به نظر می رسید و سعی می کرد با رنگ مو و توالت غلیظ خود را به سی سال جوانتر نشان دهد. « پسر شما در روز مرگ چند سال داشت؟» « بیست و سه سال.» و « اخرین باری که او را زنده مشاهده کردید، کی بود؟»
« چند ثانیه قبل از قتل او. »
«کجا او را دیدید؟»|
همینجا در سالن دادگاه.» « فرزندتان در کجا به قتل رسید؟ » « همین پایین در طبقه همکف.» « آیا صدای گلوله هایی که پسرتان را به قتل رسانید شنیدید؟ » خانم کاب به گریه افتاد: «بله، قربان.» « پسرتان را کجا برای آخرین بار دیدید؟» « در سردخانه.» « در چه حالی بود؟»
« مرده بود.»
باکلی گفت: « سوال دیگری ندارم، عالیجناب» « آقای بریگانس، قصد بازپرسی از شاهد را دارید؟ » مادر بیلی ری کاب شاهد بی مصرف و بی خطری بود و هدف از احضار او فقط تایید مرگ قربانی و برانگیختن احساس همدردی در اعضای هیئت منصفه بود. بازپرسی از این شاهد هیچ سودی نداشت و