نام کتاب: زمانی برای کشتن
اسلح فروشی ابتیاع کرد. هیلی بدون شک این مسلسل را از راههای غیرقانونی تهیه کرده بود، یعنی به عبارت دیگر، او همه چیز را دقیقا از قبل تدارک دیده بود.» | باکلی اعلام کرد که مستندات و مدارک قاطعی دال بر ارتکاب قتل عمد و با سبق تصمیم، به دادگاه ارائه خواهد داد. آنگاه سخن را به سرنوشت معاون کلانتر دی وین لونی کشانید: « این مرد دوست داشتنی که از چهارده سال پیش در کلانتری انجام وظیفه می کند و متاهل، صاحب چند فرزند و یکی از بهترین مامورین پلیس در کلانتون است، در حین انجام وظیفه مورد اصابت گلوله ای قرار گرفت که توسط کارل لی هیلی شلیک شده بود. پزشکان مجبور شدند قسمتی از پای این مامور وظیفه شناس را قطع کنند. به چه گناهی؟ هیچ، مطلقا هیچ. شاید وکیل مدافع متهم سعی کند این رویداد غم انگیز را یک تصادف صرف جا بزند. اما این ادعا مسخره است. برای این عمل خشونت بار و غیر انسانی هیچ عذر و بهانه ای را نمی توان تراشید. خانمها و آقایان، متهم گناهکار است و باید محکوم شود!» باکلی و جیک هر یک برای نطق افتتاحیه خود یک ساعت فرصت داشتند و باکلی در دام وسوسه استفاده از تمام دقایق این فرصت، اسیر شد. به تکرار مطالب افتاد، دو بار رشته سخن از دستش خارج شد و هنگامی که میخواست به قول خودش با حیله وکیل مدافع در طرح عذر عدم بصیرت متهم تصفه حساب کند، دچار تضاد و ضد و نقیض گویی شد. اعضای هیئت منصفه خسته و بی حوصله شدند و نگاه خود را به در و دیوار سالن دوختند. چهره پردازان دست از کار کشیدند، خبرنگاران مدادها را از روی کاغذ برداشتند و به کناری گذاشتند و نوز هفت یا هشت بار شیشه های عینکش می پردازد؛ مشاهده مراسم تمیز کردن عینک نوز رویدادی بود که در اکثر دادرسی ها تکرار می شد. جیک بارها دیده بود در حالی که چشمان شهود غرق اشک بود و یا وکلای مدافع و دادستان فریاد می زدند و سر و دست تکان می دادند، نوز با دستمال، کراوات و یا با گوشه پیراهن، لکه های مجازی روی شیشه عینکش را پاک می کرد. نوز تمام حرفها را بلا استثنا بدقت گوش می داد و هیچ مطلب یا اعتراضی از نظرش دور نمی ماند، ولی حوصله اش سر می رفت و بی تفاوت می شد، حتی در محاکمه ای به این اهمیت، یعنی شکایت ایالت میسی سی پی علیه کارل لی هیلی. نوز، هر چند که باز نگاه داشتن چشمان برایش گاهی بسیار سخت بود، هرگز به خواب نمی رفت. او بجای خوابیدن، عینکش را بر می داشت، جلوی نور می گرفت، شیشه اش را با نفس مرطوب می کرد و با چنان جدیتی آن را تمیز می نمود که گویی یک قشر چند سانتیمتری غبار روی آن نشسته است. سپس دوباره آن را روی بینی اش می گذاشت. اما پانزده دقیقه که می گذشت، دوباره شیشه

صفحه 630 از 765