کارلا مقاله را که در صفحه دوم روزنامه چاپ شده بود پیدا کرد. تیتر مقاله چنین بود: «یک هیئت منصفه سفید پوست هیلی را محاکمه خواهد کرد.» جیک سه شنبه زنگ نزده بود و کارلا اکنون دلیل آن را می دانست. چند جمله اول مقاله را که خواند، قهوه اش را فراموش کرد. ویلای پدرش در یک منطقه دورافتاده ساحلی واقع شده بود و دویست متر با نزدیکترین همسایه فاصله داشت. قطعه زمینی که در فاصله بین این دو ویلا قرار گرفته بود، به پدر کار لا تعلق داشت. او ده سال پیش کارخانه اش را در «ناکسویل» فروخت و با پول هنگفتی که به این ترتیب بدست آورد، در رفاه کامل خود را بازنشسته کرد و این خانه را برای خود و خانواده اش ساخت. کارلا تنها فرزند و هانا تنها نوه آنان بود. این خانه سه طبقه، چهار اتاق خواب و چهار حمام داشت. بنابراین جای کافی برای نوه های بیشتر هم
وجود داشت.
کارلا مقاله را تا آخر خواند، سپس برخاست، از اتاق نهارخوری گذشت و به کنار پنجره ای رفت که مشرف به ساحل بود و از آنجا منظره دریا بخوبی دیده می شد. خورشید با انوار نارنجی رنگ خود تازه از افق بر آمده بود. کارلا معمولا عادت داشت تا مدتها پس از سپیده صبح در رختخواب گرم باقی بماند، اما