نام کتاب: زمانی برای کشتن
افراد گروه محلی شهر کلانتون به یازده نفر رسیده بود. همگی در حالی که از شدت خشم می لرزیدند، بی صبرانه منتظر اقدامی جدی و فوری بودند. جریان دادرسی تاکنون بسیار آرام و بی سروصدا انجام گرفته بود و اکنون دیگر وقت آن رسیده بود که غوغایی بپا کنند. جیک جلوی مبل بالا و پایین می رفت و برای صدمین بار سخنرانی افتتاحیه خود را تمرین می کرد. الن با دقت گوش می داد. دو ساعت بود که به سخنرانی جیک گوش می داد، سخنانش را قطع می نمود، انتقاد می کرد، پیشنهاد اصلاحی می داد و دوباره به نطق رئیسش گوش می سپرد. ولی دیگر خسته شده بود و در سخنرانی جیک هم نقطه ضعفی نمی دید. مارگاریتا اعصاب جیک را آرام کرده و زبانش را به راه انداخته بود؛ کلماتش را روان و فصیح ادا می کرد. معلوم شد که سخنران خوبی است. پس از پایان تمرین سخنرانی، روی بالکن نشستند و به حرکت آرام شمع های راهپیمایان شب زنده دار چشم دوختند. افراد گارد ملی زیر چادرهای خود ورق بازی می کردند و صدای خنده آنان در سکوت شب طنین می افکند. آسمان، تاریک و بدون مهتاب بود.) پس از مدتی الن به آشپز خانه رفت و کمی بعد با دو لیوان بزرگ پر از یخ و مارگاریتا به بالکن بازگشت. لیوانها را روی میز گذاشت و خود، پشت سر جیک ایستاد. ) « الن ، ساعت ده و نیم است و از فرط خستگی نمی توانم چشمانم را باز نگهدارم. شب کجا می خوابید؟ » «کجا باید بخوابم؟» « مثلا در آپارتمانتان در ال میس» « خیلی خواب آلوده ام و درست نیست در این وضعیت رانندگی کنم.» « نسبیت حتما حاضر است شما را به آنجا ببرد.» « اگر اجازه می دهید، می خواستم سوال کنم که شما شب را در کجا خواهید گذراند؟ » « در خانه ای که در خیابان آدامز واقع است و به من و همسرم تعلق دارد.» | سپس از جا برخاست، روی نرده بالکن خم شد و فریاد زد: « بیدار شوید، نسبیت! باید سری به آکسفورد بزنید.)

صفحه 623 از 765