ناحیه را به خاطر بازجویی دقیق و همه جانبه اش مورد ستایش قرار داد و اقرار کرد که پاسخ اکثر سوالات خود را گرفته است. آنگاه نگاهی به کتابچه اش انداخت و به یک شعبده بازی ظریف لفظی مبادرت نمود: « خانمها و آقایان، آیا در بین شما کسی وجود دارد که معتقد باشد دفاع مبتنی بر عذر عدم بصیرت در هیچ حالتی جایز و قابل قبول نیست؟» چندین نفر از مدعوین روی صندلی های خود جابجا شدند، اما کسی دست خود را بلند نکرد. عدم بصیرت؟! عدم بصیرت متهم در لحظه ارتکام جرم؟! جیک با این حقه لفظی، تخم شک و تردید در مورد گناه موکلش را در دل مدعوین کاشته بود. « اگر ما ثابت کنیم که کارل لی هیلی در لحظه قتل بیلی ری کاب و پیت ویلارد حاکم بر مشاعر خود نبوده است، آیا در بین شما کسی وجود دارد که در این صورت موکل را بیگناه نداند؟ » سوال مشکل و ثقیلی بود. اما در پس این کلمات مغلق، عمدی وجود داشت. این بار هم دست کسی بالا نرفت. برخی از مدعوین برای گفتن مطلبی دهان باز کردند، اما دوباره ترجیح دادند که سکوت کنند، چون مطمئن نبودند که پاسخ درست چیست. جیک مدعوین را ورانداز کرد و متوجه شد که تقریبا همه آنها گیج شده اند. او می دانست که کاندیداهای عضویت در هیئت منصفه اکنون در ذهن خود جایی برای فکر کردن به امکان عدم بصیرت موکلش باز کرده
اند و مسئله مهم هم همین بود.
با لحن بسیار دوستانه ای گفت: « از شما سپاسگذارم. عالیجناب. سوال دیگری ندارم.» باکلی اخمهایش را درهم کشید و با تعجب به قاضی نگاه کرد. قاضی ناباورانه پرسید: « سوال دیگری ندارید؟ بازجویی شما واقعا تمام شد، آقای بریگانس؟ » « بله، عالیجناب. به عقیده من این خانمها و آقایان هیچ عیبی ندارند و برای عضویت در هیئت منصفه مناسبند.» جیک به این ترتیب بر خلاف باکلی که مدعوین را سه ساعت تمام بازجویی کرده بود، نشان داد که به کاندیداها اعتماد دارد. البته واقعیت این بود که جیک به هیچوجه از این افراد راضی نبود، اما تکرار سوالات دادستان را هم بی فایده می دانست. « بسیار خوب. پس لطفا دادستان و وکیل مدافع همراه من به دفتر بیایند.»