رای خود را به من دادید تا من بتوانم نماینده و وكیل شما باشم. از این بابت از شما متشکرم و امیدوارم که شما را ناامید نکنم.» باکلی نطق غرای خود را ادامه داد. اذعان کرد که عصبی است و احساس وحشت می کند. تا به امروز علیه هزاران جانی و مجرم اعلام جرم کرده است، ولی باز هم شروع هر محاکمه جدید احساس ترس می کند. بله، ترس از اقرار به داشتن این احساس شرمنده نیست. مسئولیت بزرگی بر دوشش سنگینی می کند. همه از او توقع دارند که مجرمین و جنایتکاران را به پشت میله های زندان بفرستند و مردم را از شر وجود آنها محافظت کند. آری، ترس او از این است که نتواند به بهترین وجه ممکن از موکل خود، یعنی مردم میسی سی پی، دفاع کند. جیک این سخنرانی پرطمطراق اما بی معنی و پوچ را صدبار شنیده بود آن را از حفظ میدانست؛ باکلی، این مرد نیک و شریف، این وکیل و نماینده ملت، متحد مردم در سرکوب شر و جنایت و حافظ قانون و عدالت. در توانایی های کلامی دادستان ناحیه هیچ تردیدی وجود نداشت؛ گاهی آرام و مهربان مانند پدربزرگی که به نوه های خود نصیحت می کند سخن می گفت، اما لحظه ای بعد چنان تند و آتشین نطق می کرد و یا با چنان قدرتی موعظه می نمود که دست کمی از ماهرترین وعاظ سیاهپوست نداشت. و آنگاه با فصاحت و بلاغت تحسین انگیزی اعضای هیئت منصفه را مجاب می نمود که ثبات جامعه و حتی آینده بشریت به محکوم کردن این متهم وابسته است. در محاکمه های بزرگ و مهم، از تمام ظرایف علم کلام و از تمام حقه های دانش سخنوری استفاده می کرد و این دادرسی، مهمترین محاکمه در زندگی شغلی او بود. آزاد و بدون نوشته سخن می گفت و هنگامی که خود را به عنوان دوست و متحد هیئت منصفه معرفی نمود، تاثیر سخنانش بر حاضرین ملموس و مشهود بود. خطاب به کاندیداهای عضویت در هیئت منصفه اظهار داشت که همراه آنها و با کمک آنان موفق به کشف حقیقت خواهد شد و امیدوار است که متهم به ازای جنایت وحشتناکی که مرتکب شده است، به مجازات عادلانه ای محکوم شود. پس از ده دقیقه، حوصله جیک سر رفت. چهره اش را در هم کشید و از جا بلند شد: « من اعتراض دارم عالیجناب. معلوم نیست آقای باکلی به چه کاری مشغول است. من اصلا نمی فهمم که این نطق و خطابه ایشان چه معنایی دارد. اما یک چیز مسلم است؛ کاری که ایشان می کنند با بازجویی از مدعوین هیچ ارتباطی ندارد.» نوز گفت: « اعتراض پذیرفته می شود. آقای باکلی! اگر سوالی ندارید، سرجایتان بنشینید.» دادستان ژست آدمهای رنجیده خاطر را گرفت و گفت: «خیلی معذرت می خواهم، عالیجناب.» جیک اولین ضربه خود را وارد کرده بود.