لوسین از جا برخاست و روی صندلی چرمی پشت میز تحریر نشست. کاملا هشیار
بود، پوستی آفتاب خورده داشت و خونسرد و آرام به نظر می رسید.
با لحنی دوستانه پرسید: «سلام جیک، حالت چطور است؟ »
« خوبم، خوبم، شما کجا بودید؟ »
« در جزایر کی مان. »
« وقتتان را چطوری می گذراندید؟ »
« با عرق نیشکر، چرت زدن و سر بسر گذاشتن با دختران بومی »
« مثل اینکه به شما خیلی خوش گذشته؛ پس چرا برگشتید؟ »
« چون دیگر خسته کننده شده بود. »
ایا
جیک روی صندلی نشست و گفت: «لوسین، از اینکه دوباره شما را می بینم خیلی خوشحالم. »
« من هم همینطور جیک. اوضاع اینجا چطور است؟ »
« گاهی سرمان خیلی شلوغ می شود، اما در مجموع اوضاع خوب است. » « پرونده ی "دلی" به کجا کشید؟ »
« مشکلی ندارد. هشت هزار دلار پرداخت کردند. »