لوسین، ترس را یک نشانه خوب و یکی از متحدین هر وکیل دعاوی می دانست. او معتقد بود هر وکیل مدافعی که در حضور یک هیئت منصفه جدید حاضر می شود و موارد دفاع از موکلش را برای آنها بیان می کند، دچار ترس و وحشت می گردد. بنابراین احساس ترس کاملا عادی و طبیعی است اما نباید اجازه داد که کسی متوجه این احساس شود. لوسین گفته بود اعضای هیئت منصفه به خوش سر و زبان ترین و حرافترین وکیل اعتماد نمی کنند، به شیکپوش ترین وکیل اعتماد نمی کنند، به وکلای شوخ و بذله گو اعتماد نمی کنند، به وکیلی که بلندتر و بلیغ تر از سایرین موعظه می کند، اعتماد نمی کنند، به وکیلی که جسورتر و مبارزه جوتر از دیگران است اعتماد نمی کنند؛ نه، لوسین، جیک را متقاعد کرده بود که هیچ یک از این ظواهر نقش تعیین کننده ای ندارند اعضای هیئت منصفه به وکیلی اعتماد می کنند و حرف وکیلی را می پذیرند که حقیقت را بیان می کند و هیچ فرقی نمی کند که چنین وکیلی چه ظاهری داشته باشد و چه جملات و کلماتی بر زبان بیاورد. ظواهر، در این رابطه اهمیت چندانی ندارند. یک وکیل خوب باید در محضر دادگاه همان باشد که واقعا هست و اگر هم می ترسد - چه اشکالی دارد؟ اعضای هیئت منصفه حتما احساس او را درک خواند کرد و با وی تفاهم خواهند داشت. لوسین به او چنین نصیحت کرده بود: « با ترس، پیمان دوستی ببند، چون ترس هرگز تو را تنها نخواهد گذاشت؛ و تازه اگر هم روزی بتوانی خود را کاملا از شر آن راحت کنی، تنها نتیجه این کار، از دست دادن کنترل بر اعصاب و احساسات است.» تاثیر ترس و نگرانی، بیش از هر جا در قسمت پایین شکم جیک محسوس بود و او اجبارا به طبقه همکف رفت تا دوباره سری به توالت بزند.) جیک پس از توالت به سراغ الن رفت و دستیارش بمحض دیدن او گفت: « حالتان چطور است، رئیس؟» « فکر میکنم حاضر و آماده ام. همین الان راه می افتیم.»
چند خبرنگار دم در منتظرند. به آنها گفته ام که شما پرونده هیلی را رها کرده و از شهر خارج شده اید.» «ای کاش شهامت این کار را داشتم.» | « چیزی راجع به وندال سالومون شنیده اید؟ » « در حال حاضر که چیزی یادم نمی آید.» « سالومون در سازمان دفاع از زندانیان ایالات جنوبی کار می کند. در تابستان گذشته چند هفته ای برایش کار می کردم. او در همه ایالات جنوبی روی بیشتر از صد پرونده کار کرده است که همه مربوط به جرایم جنایی سنگین بودند. سالومون قبل از هر دادرسی چنان عصبی می شود که نه می تواند بخوابد و نه می تواند غذا بخورد. پزشک به او داروهای آرام بخش می دهد، اما با این وجود چنان بر آشفته است که در روز اول کسی جرات حرف زدن با او را ندارد. سالومون هم با وجود یکصد محاکمه ای که پشت سر گذاشته، هنوز هم از شروع دادرسی وحشت دارد.»