نام کتاب: زمانی برای کشتن
افرادی که از سوی دادگاه دعوت شده بودند بتدریج به میدان رسیدند و از بین سربازان گذشتند و به سوی ساختمان دادگاه رفتند. آنان دعوتنامه های خود را در دست گرفته بودند و مبهوت و متحیر به منظره میدان و تظاهرات سپاهان و افراد کلان نگاه می کردند. روفوس باکلی, دادستان ناحیه, وارد کلانتون شد. وقتی به اولین سد معبر ارتش رسید. به سربازان توضیح داد که چه کسی است و مقام او چه معنا و مفهومی دارد. به او اجازه دادند اتومبیلش را در مجاورت بلاواسطه ساختمان دادگاه و در پارکینگ اختصاصی دادستان پارک کند. خبرنگاران با دیدن او از خود بیخود شدند. با خود می گفتند: « این آدم حتما شخصیت مهمی است، چون بدون دردسر از سد معبر ارتش عبور کرد.» باکلی کمی بیشتر از حد معمول در کادیلاکش باقی ماند، تا خبرنگاران بتوانند خود را به او برسانند. بمحض پیاده شدن، خبرنگاران او را محاصره کردند. اما باکلی تنها لبخندی زد و بازهم آهسته تر از حد معمول به طرف پله ها رفت. سوالات پی در پی خبرنگاران خیلی زود او را چنان وسوسه کرد که نتوانست از پاسخگویی خودداری کند و دست کم هشت بار حکم قاضی را که هرگونه اظهار نظر در برابر نمایندگان رسانه ها را ممنوع کرده بود نقض نمود، و هر بار لبخند ملیحی می زد و اظهار می کرد که در واقع حق پاسخگویی به سوالی را که همین چند لحظه پیش پاسخ داده بود، نداشته است. ماسگراو پشت سر او حرکت می کرد و كیف دادستان، که سرمست تبلیغات تلویزیونی بود، را برایش حمل می کرد. ) ** جیک با حالتی عصبی در دفترش قدم می زد. در اتاق را بسته بود. الن در طبقه همکف مشغول ماشین کردن یک گزارش بود. هری رکس به کافه تریا رفته بود، صبحانه دومی سفارش داده بود و با مشتریان کافه گپ می زد. کاردکسها روی میز قرار داشت، اما جیک در آن لحظه حتی از نگاه کردن به آنها هم بیزار بود. کمی پرونده را ورق زد و به طرف در بالکن رفت. فریاد تظاهرکنندگان از پنجره باز اتاق به گوش می رسید. جیک برگشت، نوشته ای را برداشت و چند سطر از مطالبی را که می خواست در همان ابتدای کار خطاب به هیئت منصفه ادا کند مرور کرد. مسئله مهم این بود که بتواند در همان ابتدای کار، تاثیر مثبتی روی هیئت منصفه بگذارد. روی مبله دراز کشید، چشمانش را بست و به هزار و یک کار مختلف فکر کرد که در آن لحظه دوست داشت بجای وکالت به آنها می پرداخت. به طور کلی از شغلش راضی بود؛ ولی گاهی، بخصوص در روزهای قبل از شروع محاکمات بزرگ و مهم، احساس عجیبی بر او مستولی می شد که مخلوطی از ناراحتی، ترس و دلزدگی بود. در چنین لحظاتی ناگهان آرزو می کرد که ای کاش بجای وکیل دعاوی، نماینده بیمه یا کارمند بورس اوراق بهادار می شد و حتی گاهی به این نتیجه می رسید که شغل مشاور مالیاتی هم بهتر از وکالت است. چون این افراد در مقاطع بحرانی زندگی شغلی خود، قطعا دچار دل پیچه و اسهال نمی شدند.

صفحه 600 از 765