سازمان کوکلوکس کلان هم احساس وظیفه کرده بود که در روز شروع محاکمه در محل دادرسی حاضر شود و على الخصوص نیروهای خود را به رخ کاندیداهای عضویت در هیئت منصفه بکشد. حدود بیست و پنج نفر از اعضای کلان با جبه و کلاه و باشلق در خیابان واشنگتن به رژه پرداختند. سرهنگ شکم گنده گارد از خیابان گذشت و برای نخستین بار در سراسر عمرش با یکی از اعضای سر تا پا سفید پوش کلان مواجه شد که از بد حادثه حدود سی سانتیمتر هم از او بلندتر بود. آنگاه متوجه حضور دوربینهای تلویزیونی شد که آماده بودند هر حادثه کوچکی را ثبت و ضبط کنند. سرهنگ گارد چنان خود را باخت که صدای رسا و تحکم آمیز همیشگی اش به آوای جیغ مانند و زیری که برای خود او هم نامفهموم بود تبدیل گردید. در این لحظه اوزی به داد او رسید. کلانتر که متوجه شده بود. سرهنگ دست و پای خود را گم کرده است، خود را به او رساند و با لحن سرد اما محکمی خطاب به افراد کلان گفت: « صبح بخیر، آقایان. شما در محاصره افراد گارد ملی هستید و تعدادتان هم بسیار کم است. اما در عین حال ما به لحاظ قانونی نمی توانیم از تظاهرات شما جلوگیری کنیم.» رهبر گروه کوکلوکس کلان گفت: « دقیقا همین طور است.
پشت سر من بیایید و به دستورات من عمل کنید. در این صورت مشکلی پیش نخواهد آمد.» افراد کلان همراه اوزی و سرهنگ به محوطه کوچکی که برای آنها در نظر گرفته شده بود رفتند و در آنجا اوزی به آنها گفت که این محوطه تا پایان محاکمه در اختیار آنان خواهد بود. سرهنگ خطاب به رهبر افراد کلان گفت: « اگر از این محوطه خارج نشوید و آرامش میدان را بهم نزنید، از جانب سربازان خطری متوجه شما نخواهد شد.» افراد کلان به نشانه موافقت سری تکان دادند. منظره جبه های سفید افراد کلان، خون سیاهپوستان را که شصت متر آنطرفتر اجتماع کرده بودند، به جوش آورد. همگی از ته حلق فریاد می زدند: «کارل لی آزاد باید گردد! کارل لی آزاد باید گردد!» | افراد کلان هم به نوبه خود مشتهای گره کرده خود را بالا گرفتند و فریاد زدند: «کارل لی اعدام باید گردد!» «کارل لى اعدام باید گردد!» « کارل لی اعدام باید گردد!» دو ردیف سرباز، راهی را درست کرده بودند که چمنها را به دو بخش تقسیم می کرد و به پله های جلوی دادگاه منتقی می شد. گروهی از سربازان بین این مسیر و افراد کوکلوس کلان صف کشیدند و یک صف از سربازان هم جلوی تظاهرکنندگان سیاهپوست موضع گرفتند.