نسبیت خندید، همان خنده عصبی همیشگی که واکنش طبیعی نسبیت در برابر هر رویدادی محسوب می شد. دوباره به میدان شهر برگشتند و جیک جلوی دفترش پیاده شد. وارد دفتر که شد، چراغها را روشن کرد و قهوه درست کرد. چهار قرص آسپرین همراه با یک لیوان بزرگ آب میوه سر کشید. چشمانش می سوخت و شقیقه هایش دوباره درد می کرد و ضربان داشت؛ و تازه استرس اصلی و دردسر بزرگ، هنوز اصلا شروع نشده بود. محتویات پرونده کارل لی هیلی را روی میز پهن کرد. الن قبلا پرونده را مرتب کرده بود و یک فهرست موضوعی دقیق روی آن بود، ولی جیک میخواست مجددا بخشهای مختلف پرونده را بیرون بیاورد و دوباره آنها را روی هم بچیند. در محضر دادگاه باید هر مدرک و سندی را حداکثر در عرض سی ثانیه پیدا می کرد و ارائه می داد. در غیر این صورت، مدرک مورد نظر ارزش و اعتبار خود را از دست می داد. از استعداد دستیارش در امر سازماندهی به وجد آمد و لبخندی زد. الن تمام مدارک را دقیقا و با وضوح تمام فهرست کرده بود و پیدا کردن هر سندی بیشتر از ده ثانیه وقت نمی گرفت. در کتابچه ای به قطر دو سانتیمتر تمام سوابق شغلی دکتر بیس جمع بندی شده بود و شرح مختصری از محتوای اظهارات او در دادگاه نیز به آن اضافه شده بود. در حاشیه متن اصلی، تذکراتی در مورد اعتراضات احتمالی دادستان داده شده و موارد مسبوق به سابقه ای ذکر شده بود تا جیک با استناد به آنها بتواند پاسخ قانع کننده ای به اعتراضات دادستان بدهد. جیک از تدارک خوبی که دیده بود و از آمادگی کافی ای که برای شروع دادرسی داشت، بر خود می بالید. اما در عین حال از اینکه مجبور شده بود چیزهای زیادی از یک دختر دانشجوی سال سوم بیاموزد، احساس حقارت می کرد. پرونده را با احتیاط و دقت در کیف مخصوصی که در جلسات دادگاه از آن استفاده می کرد، جا داد: این کیف از چرم سیاه ساخته شده بود و بر یکی از دو روی آن، حروف اول نام و نام خانوادگی اش را با آب طلا حک کرده بودند. چند دقیقه بعد، مجبور شد به اجابت مزاجش پاسخ مثبت دهد و کاردکسها را هم با خود به توالت برد؛ تمام مدعوین را می شناخت و احساس می کرد که برای شروع محاکمه آماده است. چند دقیقه از پنج بامداد گذشته بود که هری رکس در زد. هوا هنوز تاریک بود و هری رکس در آن تاریکی به دزدان شباهت داشت. جیک پرسید: «چرا صبح به این زودی به راه افتاده ای؟» | « خوابم نمی برد. کمی عصبی هستم.» پاکت کاغذی بزرگی که پر از لکه های روغن بود بدست داشت: «این را از تریا تهیه کرده ام. همه اش تازه و داغ است. ساندویچ کالباس، ساندویچ پنیر و ژامبون، ساندویچ پنیر و گوشت مرغ. هر کدام را که دوست داری بردار. خانم دل نگران سلامتی توست.» « متشکرم هری رکس، ولی اصلا اشتها ندارم. در معده ام آشوبی بپاست.»