دوشنبه، بیست و دوم ژوئیه. جیک از جا پرید و به ساعتش خیره شد؛ سه ساعت تمام خوابیده بود. در دلش آشوب بود و مورمور شدیدی در تمام بدنش احساس می کرد. چه مصیبتی! حالا که وقت خماری نبود. | نسبیت پشت فرمان ماشین گشت، مانند یک کودک به خواب فرو رفته بود. جیک او را بیدار کرد و روی صندلی عقب اتومبیل نشست. برای نگهبانانی که با کنجکاوی به این سوی خیابان نگاه می کردند، دستی تکان داد. معاون کلانتر، جیک را به خیابان آدامز برد. او را پیاده کرد و دم در منتظر ماند. جیک دوش گرفت، ریشش را تراشید و یک پیراهن سفید و یک کت و شلوار خاکستری تیره پشمی به تن کرد و یک کراوات بسیار معمولی ابریشمی به رنگ قرمز با نوارهای آبی به یقه بست. شک نداشت که این لباس هیچگونه واکنش منفی در کسی ایجاد نمی کند. شلوار پشمی و اتو شده، به نحوی دلچسب با سن لاغرش را در بر گرفته بود. شکمش اصلا بر آمده نبود و در مجموع، از رقیبش بسیار برازنده تر بود. وقتی جیک سگ را از خانه بیرون آورد و مجددا در صندلی عقب اتومبیل جا گرفت، نسبیت دوباره به خواب رفته بود. معاون کلانتر با صدای در اتومبیل از جا پرید، چشمانش را مالید و پرسید: « وضع خانه مرتب بود؟» « اگر منظورتان بمب و دینامیت است، چیزی پیدا نکردم.»