جیک جرعه ای سر کشید و به نشانه ی تایید سری تکان داد: « احساس میکنم که سالهاست با تمام آنها آشنا هستم. » « در حضور دادگاه چند نفر از آنها را شخصا می توانید شناسایی کنید؟ » « تعداد خیلی کمی را شخصا می شناسم. ولی مطمئنم اطلاعاتم در مورد آنها از باکلی بیشتر است. » « بارک الله، آفرین » « نفهمیدم! یعنی من توانسته ام هوش سرشارم شما را تحت تاثیر قرار بدهم؟ » « آنهم چطور! » « چه افتخار بزرگی! من توانسته ام یک نابغهی استثنایی حقوق جزایی را تحت تاثیر قرار بدهم. آنهم نه هر نابغه ای، بلکه دختر شلدون رو – آرک را، البته اصلا نمی دانم ایشان چه نوع آدمی است. صبر کن تا این مطلب را برای هری رکس تعریف کنم. » « راستی آن غول بی شاخ و دم کجاست؟ دلم برایش تنگ شده، آدم مهربانی است. » « تلفن کن و از او دعوت کن در مهمانی روی بالکن ما شرکت کند و شاهد آماده شدن سربازان برای شرکت در جنگ سرنوشت ساز و تعیین کننده باشد. » | الن در حالی که به طرف تلفن می رفت، پرسید: « به لوسین هم خبر بدهم؟ » « نه، اصلا حوصلهی دیدن لوسین را ندارم. »