جیک به لبه ی لیوان نگاه کرد و پرسید: « پس چرا نمک ندارد؟ » « من این نوشیدنی را بدون نمک بیشتر دوست دارم. » « ظاهرا چاره ای جر تبعیت از شما ندارم. حالا چرا مارگاریتا درست کردید؟ » « چرا که نه؟ » جیک چشمانش را بست و جرعه ی بزرگی سر کشید: « شما دختر با استعدادی هستید رو _ آرک. » « من پادری با استعدادی هستم. » بریگانس دوباره لیوانش را به دهان برد: « هشت سال است که مارگاریتا نخورده بودم. » الن که نصف لیوانش را خالی کرده بود، گفت: « از این بابت برای شما متاسفم. » الن به میدان نگاه کرد و گفت: « باور نکردنی است! درست مانند میدان جنگ شده! » جیک لیوانش را خالی کرد و لبانش را لیسید. سربازانی که در چادر نشسته بودند، ورق بازی می کردند و می خندیدند. عده ای از آنها هم از از دست نیش پشه ها به ساختمان دادگاه پناه برده بودند. راهپیمایان شمع به دست از گوشه ی ساختمان دادگاه گذشتند و به خیابان واشنگتن پیچیدند. جیک در حالی که لبخند می زد، گفت: « بله، خیلی عالی است، مگر نه؟ اعضای هیئت منصفهی بی طرف و بی نظیر آقای قاضی را پیش خودتان مجسم کنید که صبح دوشنبه به اینجا می آیند و با این منظره روبرو می شوند. من دوباره تقاضای تغییر محل دادرسی را مطرح خواهم کرد و نوز مجددا درخواست مرا رد خواهد کرد. من درخواست خواهم کرد که فهرست کاندیداهای هیئت منصفه تغییر پیدا کند و نوز این درخواست مرا هم قبول نخواهد کرد. ولی در هر حال کاری خواهم کرد که وضعیت فعلی شهر و این سر و صدا و حالت غیر عادی در صورتجلسه ی دادگاه ثبت شود. » « برای چه سربازان به اینجا آمده اند؟ » « اوزی والز و شهردار به فرماندار ایالت تلفن کرده و او را متقاعد کردند که برای جلوگیری از بروز هرج و مرج در فوردکانتی، اعزام گارد ملی ضروری است. آنان به فرماندار یادآور شدند که ظرفیت بیمارستان شهر ما چندان زیاد نیست. » | « افراد گارد ملی از کجا آمده اند؟ » « از بونویل و کلمبوس. تا ظهر امروز تعداد آنها حدود دویست نفر بود. » « سربازان از اول صبح اینجا بودند؟ » « سر و صدای آنها مرا ساعت پنج صبح از خواب بیدار کرد. من ساعتهای متمادی جریان نقل و انتقال نیروها را تماشا کردم. وضع سربازان در جبهه ی جنگ چندین بار بحرانی شد، اما خوشبختانه نیروهای