« از امروز صبح سرم شدیدا درد می کند. امروز ده ساعت پشت ماشین تایپ کار کرده ام و حالا شدیدا به یک نوشیدنی نیاز دارم. آیا اینجا دستگاه مخلوط کن دارید؟ » « دستگاه چی؟ » « دستگاه مخلوط کن یکی از وسایل آشپزخانه است و از اختراعات جدید مردم شمال آمریکا محسوب می شود. » « فکر می کنم در قفسه ی آشپزخانه پهلوی فر مایکرویو، چنین دستگاهی باشد. » الن به آشپزخانه رفت. هوا تقریبا تاریک شده بود و رفت و آمد چندانی در میدان دیده نمی شد. عابرین کم کم از دیدن سربازان خسته شده و به خانه ها رفته بودند. افراد گارد ملی هم پس از دوازده ساعت تحمل گرمای شدید و هوای شرجی در مرکز کلانتون، خسته شده بودند. سربازان زیر درختها و یا صندلیهای کوچک تاشو نشسته بودند و وقت خود را با ناسزاگویی و بد و بیراه گفتن به فرماندار ایالت که آنها را به این شهر فرستاده بود، می گذراندند. روشنایی روز که ناپدید شد، سربازان کابلهای برق را بیرون آوردند و در محوطهی چمن و در اطراف چادرهای فرماندهی، چندین نورافکن کار گذاشتند. اتوبوسی در جلوی اداره ی پست متوقف شد و و تعدادی سیاهپوست با صندلی پلاستیکی و مقداری شمع از آن پیاده شدند تا راهپیمایی شبانه ی خود را آغاز کنند. از پیاده روی خیابان جکسون گذشتند و به میدان رسیدند. دویست سرباز گارد ملی که ناگهان مشکوک شده بودند، با هشیاری توام با بدبینی به آنها نگاه می کردند. سردسته ی تظاهر کنندگان، خانم «زیتا آلفی گیتوود » نام داشت. این بیوه زن فربه که بیش از یکصد کیلو وزن داشت، یازده فرزند بزرگ کرده بود و نه تن از آنها را به کالج فرستاده بود. همه او را به عنوان نخستین سیاهپوستی می شناختند که از آبخوری عمومی میدان شهر کلانتون آب خورده و از دست سفید پوستان جان سالن بدر برده بود. خانم گیتوود نگاه های تند و خشمگینی به سربازان انداخت، اما هیچ یک از طرفین کلمه ای بر لب نیاورد. الن با دو لیوان بزرگ که علامت مخصوص کالج بوستون روی آنها نقش بسته بود و در آنها مایع سبز رنگی به چشم می خورد، به بالکن برگشت، لیوانها را روی میز گذاشت و خود روی صندلی نشست. « این چه زهرماری است؟ » « بنوشید و لذت ببرید. اعصاب شما را راحت خواهد کرد. » « با کمال میل حاضرم محتویات این لیوان را بنوشم، ولی قبل از آن مایلم بدانم که چه معجونی را قرار است به معده ام سرازیر کنم. » « این نوشیدنی « مارگاریتا » نام دارد. »