نام کتاب: زمانی برای کشتن
« من گروهبان "درام دریت " هستم. » « از کجا آمده اید؟ » « از بونویل. » « این شهر در کجا قرار دارد؟ » « در یکصد و پنجاه کیلومتری اینجا. » « برای چه منظوری به اینجا آمده اید؟ » « فرماندار از ما تقاضای کمک کرده است. » « به چه دلیل؟ » « فرماندار از ما خواسته تا مراقب همه چیز باشیم و کنترل اوضاع را به دست بگیریم. » « فکر میکنید مشکلات و ناآرامی هایی بروز خواهد کرد؟ » « نه. » « چه مدت زمان اینجا خواهید ماند؟ » « نمی دانم. » آیا تا پایان محاکمه در شهر کلانتون مستقر خواهید ماند؟ » « اطلاعی ندارم. » « چه مرجعی می تواند اطلاعات کافی را در اختیار ما قرار دهد؟ » « فکر میکنم فرماندار ایالت. » و غیره و غیره. در آن صبح آرام یکشنیه، خبر اشغال شهر سریعا در همه جا پخش شد. پس از مراسم مذهبی، عدهی زیادی به میدان شهر آمدند تا از محاصره ساختمان دادگاه توسط گارد ملی مطمئن شوند. نگهبانان تعدادی از موانع چوبی را کنار زدند و به مردم کنجکاو اجازه دادند از کنار چمنها بگذرند و سربازان و جیپهای نظامی را تماشا کنند. جیک روی بالکن دفترش نشسته بود، قهوه می خورد، کاردکسهای هیئت منصفه را مطالعه می کرد و اطلاعات مربوط به هر یک از مدعوین را به خاطر می سپرد. به کارلا تلفن کرد، جریان اعزام نیروهای گارد ملی را بازگو کرد و یادآور شد که هرگز خود را تا این حد در امنیت احساس نکرده است و گفت که صدها سرباز سر تا پا مسلح در آن سوی خیابان واشنگتن وظیفه ی دفاع و حفاظت از او را به عهده گرفته اند. بله، هنوز هم محافظ شخصی اش انجام وظیفه می کند. بله، خانه هنوز سالم و پا برجاست. جیک از درج مرگ « باد تویتی » در روزنامه مطمئن نبود

صفحه 586 از 765