نام کتاب: زمانی برای کشتن
انضباط نظامی خود را حفظ کنند. سربازان در نزدیکی غرفهی روی چمن میدان، ستاد موقتی ایجاد کرده بودند. چند نفر از سربازان مشغول کوبیدن میخ طویله های بلندی در زمین بودند و سایرین نیز طنابها را می کشیدند و در حال برپا کردن سه چادر نظامی بودند. در چهار گوشه ی میدان موانعی برای جلوگیری از رفت و آمد اتومبیلها قرار داده و مامورینی به نگهبانی مشغول بودند. این نگهبانان سیگار می کشیدند و به تیر چراغ برق تکیه داده بودند. نسبیت روی صندلی عقب اتومبیلش نشسته بود و به جنب و جوش نظامیان و ایجاد استحکامات نظامی در میدان شهر نگاه می کرد. جیک قهوه درست کرد و برای نسبیت یک فنجان قهوه برد. اکنون که از خواب بیدار شده در امنیت کامل به سر می برد، دیگر نیازی به نسبیت نداشت و او می توانست به خانه برود و تا غروب به استراحت بپردازد. بریگانس پس از رفتن نسبیت به بالكن دفترش برگشت و تا طلوع آفتاب به فعالیت ارتش در میدان شهر نگاه کرد. نفربرها پس از پیاده کردن سربازان، به پادگان موقت گارد ملی در شمال شهر رفتند. قرار بود که سربازان شب را در آنجا سپری کنند. به تخمین جیک، تعداد سربازان بالغ بر دویست نفر بود. اکثر آنها در جلوی ساختمان دادگاه به این طرف و آن طرف می رفتند و یا در گروه های چند نفری در اطراف میدان پرسه می زدند، به ویترین مغازه ها نگاه می کردند و منتظر روشن شدن هوا بودند. احتمالا امیدوار بودند که رویداد هیجان انگیزی رخ دهد. نوز حتما از فرط خشم از خود بی خود می شد. مسئولین شهر چطور به خود جرات داده بودند بدون اطلاع و کسب تکلیف از او گارد ملی را به شهر بیاورند. مگر نه اینکه او مسئول مستقیم محاکمه هیلی بود؟ شهردار کلانتون به این موضوع اشاره کرده بود، اما جیک توضیح داده بود مسئولیت حفظ امنیت و نظم شهر به عهدهی شهردار است نه قاضی. اوزی هم سخنان جیک را تایید کرده بود و بنابراین تصمیم گرفته شد از تلفن زدن به نوز صرفنظر شود. کلانتر و موس جونیور تاتوم در میدان شهر حاضر شدند و در محل غرفه با سرهنگ فرماندهی گارد ملی روبه رو شدند. سپس دسته جمعی دور تا دور ساختمان دادگاه را بررسی کردند و از نیروهای گارد ملی بازدید به عمل آوردند. اوزی با دست به چند جهت مختلف اشاره کرد و سرهنگ چندین بار سرش را تکان داد. موس جونیور قفل در ساختمان دادگاه را باز کرد تا سربازان بتوانند از آب آشامیدنی و توالتهای ساختمان استفاده کنند. ساعت از په بامداد گذشته بود که نخستین عابر از اشغال شهر کلانتون مطلع شد. یک ساعت بعد، همه جا پر از خبرنگارانی بود که مشغول تنظیم میکروفونها و دوربینهای خود بودند تا توضیحات مهم سرجوخه ها و گروهبانها را ثبت و ضبط کنند: « اسم شما چیست قربان؟ »

صفحه 585 از 765