یکشنبه؛ تنها یک روز به محاکمه مانده بود. جیک ساعت پنج در حالی که در شکمش هنوز احساس آشوب می کرد، از خواب بیدار شد. این احساس ناخوشایند را با شروع محاکمه کارلی مرتبط دانست و علت سردردش را هم به آغاز دادرسی در روز آینده نسبت داد _ البته بحث طولانی و داغی که شب گذشته با شرکت لوسین و رو – آرک بر روی تراس خانه ی لوسین انجام شده بود هم در این سر درد نقش داشت. رو – آرک دیشب تصمیم گرفت در یکی از اتاقهای خانهی لوسین بخوابد و بنابراین جیک صلاح خود را در این دید که به دفتر کارش برود و در آنجا شب را به صبح برساند. روی مبل دراز کشیده بود و به صداهای غیر معمول که از خیابان بر می خواست، گوش میداد. در تاریکی تلوتلو خوران به بالکن رفت و با دیدن منظرهی جلوی ساختمان دادگاه حیرت زده برجا خشک شد! جنگ آغاز شده بود! ژنرال پتن شهر را اشغال کرده بود! نفربرها و جیپ های ارتشی دور تا دور میدان پارک کرده بودند. همه جا پر از سربازانی بود که از این سو به آن سو می رفتند و سعی می کردند سازماندهی مناسبی پیدا کرده و چهره ی نظامی شایسته ای به میدان بدهند. بی سیمهای ارتشی مشغول به کار بود، فرماندهان شکم گنده بر سر سربازان خود داد می کشیدند و از آنها می خواستند تا