نام کتاب: زمانی برای کشتن
« نه، آقای شهردار. کاملا مسلم است که من نیروی کافی برای تضمین نظم و امنیت شهر در اختیار ندارم. حتی اگر نا آرامی و شورشی در جلوی چشمانمان به وقوع بپیوندد، باز هم ما قدرت سرکوب آن را نداریم، تا چه رسد به کارهای کلان. افراد کلان در همه جا صلیب آتش می زنند و ما نمی توانیم هیچ کاری علیه آنها انجام دهیم. اگر سیاهان ناگهان تصمیم بگیرند دست به عصیان بزنند و خشم و غضب خود را به اعمال خشونت بار تبدیل کنند، آنوقت چه کاری از ما ساخته است؟ تعداد مامورین ما کافی نیست. آقای شهردار، من به کمک احتیاج دارم. » جیک از پیشنهاد کلانتر به وجد آمد و آن را یک مائده آسمانی برای خود تلقی کرد. اگر افراد گارد ملی ساختمان دادگاه را محاصره می کردند، انتخاب یک هیئت منصفه بی نظر و منصف عملا غیر ممکن بود. جیک پیش خود مجسم کرد که روز دوشنبه است و مدعوینی که برای انتخاب شدن در هیئت منصفه به دادگاه آمده اند، در میدان شهر و در جلوی ساختمان دادگاه با سربازان تا بن دندان مسلح، جیپهای ارتشی و حتی شاید چند دستگاه تانک مواجه می شوند. این افراد چگونه خواهند توانست تحت چنین شرایطی بی نظر و منصف بمانند و تحت تاثیر اوضاع قرار نگیرند؟ قاضی نوز چگونه خواهد توانست همچنان بر انجام محاکمه در شهر کلانتون پافشاری کند؟ و اگر کارل لی تحت این شرایط محاکمه شده و به خدای نکرده! _ محکوم شود، قضات دادگاه عالی چگونه خواهند توانست از تجدید نظر در رای دادگاه مقدماتی سرپیچی کند؟ نه، هیچ شکی نبود این پیشنهاد، فکری بکر و عالی برای جیک و نعمت خداداد محسوب می شد. شهردار که امیدوار بود شاید بریگانس با او هم عقیده باشد، پرسید: « عقیدهی شما چیست، جیک؟ » « من فکر میکنم شما چاره ای جز قبول پیشنهاد کلانتر ندارید و این ناآرامی ها باید به هر ترتیب که شده خاتمه یابند. ادامهی ناآرامی ها ممکن است برای شما عواقب سیاسی منفی و ناخوشایندی به دنبال داشته باشد. » شهردار جواب داد: « من در حال حاضر اصلا به جنبه ی سیاسی موضوع فکر نمی کنم. » ولی جیک و اوزی خوب می دانستند که واقعیت چیز دیگری است. در آخرین انتخابات، شهردار تنها با پنجاه رای اضافه انتخاب شده بود و بنابراین مجبور بود قبل از هر نوع تصمیم گیری، دقیقا عواقب سیاسی تصمیمات خود را بررسی کند. در حالی که شهردار نا آرام روی صندلی خود جابه جا می شد و پیش خود مجسم می کرد که چگونه شهر به اشغال ارتش در آمده است، اوزی متوجه شد که لبخند محو، اما شیطنت آمیز روی لبهای جیک نقش بسته است.

صفحه 581 از 765