بود که حاضر به انجام هر کاری است و دهانش چفت و بست ندارد. مردم در حضور او
کاملا محتاطانه رفتار می کردند. لوسین این مطلب را می دانست و از آن لذت می برد.
روز به روز رفتارش غیر عادی تر و عجیب و غریب تر می شد. هرچه بیشتر ویسکی
می نوشید دیوانگی هایش بیشتر می شد و هر چه بیشتر در موردش حرف می زدند،
بیشتر ویسکی می خورد.
لوسین در فاصله ی سالهای 1966 تا 1978 جمعا یازده وكیل جوان را استخدام و
دوباره اخراج کرد. در جمع این افراد همه نوع آدمی وجود داشت؛ زن، سیاهپوست، یهودی، و آمریکای لاتینی. اما هیچیک از آنها توانایی ارضای خواسته های لوسین را نداشت. در دفتر مانند یک مستبد تمام عیار رفتار می کرد، دائما نق می زد و ناسزا می گفت و از وکلای جوان سال خرده می گرفت. برخی از این همکاران در همان ماه اول استعفا دادند و رفتند. تنها یکی از آنها دو سال دوام آورد. تحمل جنون لوسین بسیار مشکل بود. خود او آنقدر پول داشت که بتواند به اعمال جنون آمیز و غیره عادیش
ادامه دهد - اما همکارانش از این نعمت بی بهره بودند.
لوسین در سال 1978 جیک را که تازه درسش تمام شده بود، به استخدام خود
در آورد. جیک بریگانس اهل «کاراوی »، شهر کوچکی در سی کیلومتری غرب کلانتون بود که تنها 2500 نفر جمعیت داشت. جیک مردی درستکار، محافظه کار و
یک مسیحی معتقد به کلیسای « پرسبایترین » بود و همسری زیبا داشت که عاشق بچه بود. لوسین با استخدام جیک می خواست امتحان کند که آیا می تواند او را هم از راه