صبح زود روز شنبه ، میکی ماوس به خانه ی کلانتر تلفن کرد و اطلاع داد کوکلوکس کلان در حال تدارک برنامه جدیدی است که برای شهر کلانتون مشکل آفرین خواهد بود. میکی ماوس گفت که کلان مسئول اتفاقات روز پنج شنبه نبوده است، ولی با این حال همهی تقصیر را به گردن این گروه انداخته اند؛ افراد کلان قصد انجام یک تظاهرات قانونی و صلح آمیز را داشتند، ولی اکنون رهبر آنها با هفتاد درصد سوختگی درجه سه در بیمارستان بستری است و در وضعیت وخیمی به سر می برد. رهبران سازمان کوکلوکس کلان تصمیم گرفته بودند انتقام خود را بازستانند. نیروهای تقویتی کلان در سراسر جنوب در آماده باش بسر می برند و اکنون دست زدن به اعمال خشونت بار در دستور کار این گروه قرار گرفته بود. مردی که خود را میکی ماوس مینامید، جزئیات بیشتری نگفت، ولی قول داد که اگر اطلاعات بیشتری بدست آورد، به کلانتر تلفن کند. اوزی که روی لبه ی تختش نشسته بود و پشت سرش را که هنوز متورم بود، ماساژ میداد، پشت سرهم شماره شهردار و جیک را گرفت و آنها را به تشکیل یک جلسهی اضطراری دعوت کرد. یک ساعت بعد، هر سه نفر در دفتر اوزی گرد هم آمدند. اوزی گفت: « اوضاع بتدریج از کنترل ما خارج می شود. » کلانتر یک کیسهی پر از یخ پشت گردنش گذاشته بود و با هر کلمه ای، عضلات صورتش را از شدت درد در هم میکشید: « من از یک منبع موثق کسب اطلاع کرده ام که کلان قصد دارد بابت رویدادهای روز پنج شنبه انتقام بگیرد. نیروهای تازه نفس کلان از سایر ایالات در حال رسیدن به این منطقه اند. ») شهردار پرسید: « این اطلاعات تا چه حد موثق و جدی هستند؟ » « فکر میکنم مجبوریم این اطلاعات را کاملا جدی بگیریم. » جیک پرسید : « همان خبر چین قبلی اینها را گفته؟ » « بله. » « در این صورت جای هیچ شکی نیست. » اوزی گفت: « شایعاتی در مورد تغییر محل یا زمان دادرسی به گوش می رسد. آیا این شایعات صحت
دارد؟ »
« نه. من دیروز با قاضی نوز حرف زدم. محاکمه در همین جا و روز دوشنبه شروع خواهد شد. » « آیا قاضی از ماجرای سوزاندن صلیب در جلوی خانهی کاندیداهای هیئت منصفه اطلاع دارد؟ » « خود من همه چیز را برای او تعریف کردم؟ » شهردار گفت: « مگر این مرد دیوانه است؟ »