« ولی غذای رستوران آنقدر خوب است که ارزش کمی انتظار را دارد. » « چه غذایی می خواهید سفارش بدهید؟ » «کباب حیوانات آبزی: میگوی سرخ شده، کباب ران قورباغه و ماهی دریا. » الن در حالی که یک جرعه نوشابه سر میکشید، گفت: «ببینیم و تعریف کنیم.» | جیک پایش را روی پدال گاز گذاشت و اتومبیل با سرعت از روی چندین پل عبور کرد. آب تمام این رودخانه ها به دریاچه ی چاتولا می ریخت. جاده، که در دو سو آن را بوته های سبز و پرپشت پر کرده بود، از فراز چندین تپه می گذشت. بریگانس اتومبیلش را از پیچهای تند جاده گذراند و چند کامیون حمل چوب را پشت سر گذاشت. پس از مدتی پنجرهی سقف ماشین را باز کرد، شیشه ها را پایین کشید و صورت خود را در معرض وزش باد قرار داد. الن به پشت صندلیش تکیه داد و چشمانش را بست. با موهای بلند و پرچین و تابش بازی میکرد. « گوش کنید، رو - راک شام امشب کاملا جنبه ی شغلی و کاری دارد ... » « البته، کاملا مشخص است. » « این را جدی می گویم. من رئیسم و شما کارمند من هستید. شام امشب برای بحث در مورد کار مشترک ماست و نه چیز دیگر. بنابراین از شما خواهش میکنم هرگونه افکار غلط و سوء تفاهم برانگیز را از مخیلهی خود بیرون کنید. » « من هیچ فکر غلطی در سر ندارم. ما دو نفر با هم دوست هستیم، دو دوست که برای صرف شام و بحث در مورد یک پرونده جنایی به رستوران می روند. » « چنین چیزی در جنوب آمریکا امکان پذیر نیست. مردی که حلقه ی ازدواج در دست داد نمی تواند همراه با یک دوست یا آشنای مونث خود شام بخورد. چنین چیزی غیر ممکن است. » «چرا؟ » « چون در اینجا مردها دوست و یا آشنای مونث ندارند. من در تمام ایالت جنوبی حتی یک مرد متاهل را نمی شناسم که دوست و آشنای مونث داشته باشد. فکر میکنم منشا این رفتار به جنگهای داخلی آمریکا بر می گردد. » « ولی من فکر می کنم این پدیده، یکی از پس مانده های افکار سیاه و ارتجاعی قرون وسطی است. چرا زنها در ایالات جنوبی اینقدر حسود هستند؟ »