شیشه ی پنجره را شکست، جرالد و برادرش را بغل کرد و از طبقه ی اول پایین پرید. هر سه نفر به نحوی معجزه آسا سالم ماندند. اعضای خانوادهی آلت گریه کنان ناجی خود را به آغوش کشیدند و از این مرد سیاهپوست ناشناس صمیمانه تشکر کردند. این فرد، نخستین سیاهپوستی بود که کودکان خانوادهی آلت در عمر خود دیده بودند. جرالد آلت یکی از معدود سفید پوستان فوردکانتی بود که به سیاهپوستان علاقه داشت. جیک در کنار اسم او یک عدد ?? نوشت. شش ساعت تمام به بررسی فهرست اسامی ادامه داد، روی کارت هر یک از آنها یادداشتهایی نوشت، هر نام را با دقت بررسی می کرد، قیافه و شخصیت هر یک از آنها را پیش خود مسجم کرد و حتی در ذهن خود با آنها سخن گفت. کاندیداها را یک به یک ارزیابی نمود؛ به هر سیاهپوست نمره ده داد، ولی در مورد سفید پوستان، اوضاع مشکلتر بود: نمرهی مردان سفید پوست بهتر از زنان سفید پوست بود و جیک در میان مردان، جوانان را بر افراد مسن ترجیح داد. تحصیلات عالی و عقاید لیبرالیستی هم در ارزیابی جیک، پوئن مثبت محسوب می شد.
هنگامی که جیک از خانه ی لوسین برگشت، الن مشغول تایپ گزارش خود بود. با مشاهده ی جیک، از ماشین تحریر دست برداشت، کتابهایی را که روی میز قرار داشت را بست و به بریگانس لبخند زد. « قرار است در کجا شام بخوریم؟ » « با یک گردش کوتاه چطورید؟ » « موافقم، ولی مقصد کجاست؟ » « آیا تاکنون به " رابینسون ویل " رفته اید؟ » « نه، ولی آماده آشنایی با آن هستم. در این محل چه چیز مهمی وجود دارد؟ » « فقط پنبه، سویا و یک رستوران بسیار عالی. » دستگاه فتوکپی و لامپ های دفتر را خاموش کردند و با اتومبیل جیک از کلانتون خارج شدند. خورشید در حال غروب بود. الن پرسید: « تا این رستوران چقدر راه در پیش داریم؟ » « یک ساعت و نیم دیگر به آنجا می رسیم. » « یک ساعت و نیم؟ من دارم از گرسنگی می میرم. »