نام کتاب: زمانی برای کشتن
گفت اگر شبیه به افراد تحصیل کرده است. جیک در کنار اسم آکر عدد ? نوشت. جیک از نتیجه تحقیقاتش شگفت زده بود. مطمئن بود که با کلی قادر به جمع آوری اینهمه اطلاعات نخواهد بود. دومین کاندیدا « بیل اندروز » نام داشت. چه اسمی! در دفتر مشترکین تلفن شهر، شش بار این اسم تکرار شده بود. خود جیک یک نفر اسم بیل اندروز می شناخت، هری رکس هم با یکی از این شش نفر آشنا بود. اوزی نیز سیاهپوستی با همین نام میشناخت؛ ولی جیک و دوستانش نمیدانستند که کاندیدای مورد نظر کدامیک از این افراد است. بریگانس بر روی کارت «اندروز » یک علامت سوال رسم کرد. نام سومین نفر، «جرالد آلت » بود. جیک با دیدن این اسم، لبخندی زد. آلت سالها قبل، یعنی هنگامی که یکی از بانکهای کلانتون می خواست خانه اش را به دلیل عدم پرداخت اقساط وام، حراج کند، به دفتر جیک مراجعه کرده بود. بیماری کلیوی همسر آلت، او را ورشکسته کرده بود. جرالد در پرینستون با همسرش آشنا شده بود. همسر آلت اهل کلانتون و تنها فرزند خانواده ای بود که روزگاری ثروتمند محسوب می شد، ولی از روی دیوانگی پول خود را در شرکت راه آهن سرمایه گذاری کرده و تمام آن را باخته بود. آلت ناظر سقوط اقتصاد و مالی والدین همسرش شده و مشکلات ناشی از این سقوط، زندگی او را نیز مسئله دار و غمبار کرده بود. مدتی به عنوان معلم کار کرد، سپس مسئولیت کتابخانه ای را به عهده گرفت و بالاخره در دادگاه به عنوان کارمند دفتری استخدام شد. از کار سخت، بیزار بود. پس از چند سال همسرش بیمار شد و آنان در نتیجه عواقب این بیماری، خانه ی کوچک و محقر خود را از دست دادند. آلت در حال حاضر به عنوان فروشنده در یک فروشگاه کار می کرد. جیک دربارهی جرالد آلت چیزی می دانست که هیچکس دیگر از آن آگاه نبود. آلت در دوران کودکی همراه خانواده اش در پنسیلوانیا زندگی می کرد. در یکی از شبها خانه ی دهقانی والدینش که در نزدکی شاهراه قرار داشت، آتش گرفت. راننده ای که از شاهراه می گذشت، توقف کرد. در خانه را شکست و اعضای خانواده را از چنگ آتش نجات داد. آتش بسرعت تمام خانه را در بر گرفت. وقتی جرالد و برادرش از خواب پریدند، خود را در طبقه ی اول در محاصرهی کامل شعله های آتش دیدند. فریاد زدند و از پنجره تقاضای کمک نمودند. والدین و سایر خواهران و برادران جرالد ، بیچاره و ناتوان روی چمنها ایستاده بودند و کاری از آنها ساخته نبود. شعله های آتش از تمام پنجره های خانه به بیرون زبانه می کشید و فقط اتاق خواب جرالد و برادرش موقتا در امان مانده بود. مرد ناشناس شلنگ آب باغچهی خانه را برداشت ، سر و لباسهای خود را خیس کرد و به درون خانه که در شعله های آتش می سوخت رفت. پلکان که پر از دود غلیظ بود را پشت سر گذاشت و خود را به اتاق خواب بچه ها رساند.

صفحه 571 از 765