« هیچ. من به بیست نفری که از سوی کلان به سراغ آنها رفته اند اطلاع خواهم داد که به حضور آنان در هیئت منصفه نیازی ندارم، و روز دوشنبه که محاکمه در کلانتون آغاز می شود، وضعیت بقیهی مدعوین را با دقت بررسی خواهم کرد. » جیک با ناباوری به قاضی خیره شد. مطمئن بود که نوز بدون دلیل چنین تصمیمی نگرفته است. قاضی، چیزی را پنهان می کرد و ظاهرا از کسی یا چیزی می ترسید. لوسین حق داشت؛ کسانی نوز را تحت فشار قرار داده بودند. « چرا؟ » « به عقیده ی من هیچ فرقی نمیکند کارل لی هیلی در کجا به محاکمه کشیده شود، هیچ فرقی نمی کند که چه کسانی روی نیمکت هیئت منصفه بنشینند، هیچ فرقی نمیکند که رنگ پوست اعضای هیئت منصفه سفید باشد یا سیاه؛ همهی آنها، هر اسمی که داشته باشند و اهل هر کجا که باشند، معرض و دارای پیشداوری هستند. اکنون هر کسی دارای یک موضع و نظر ثابت و مشخص است و شما به عنوان وکیل مدافع متهم باید آنهایی را انتخاب کنید که موکل شما را یک قهرمان می دانند. » به احتمال زیاد نظر نوز در این مورد درست بود، اما جیک نمی خواست این واقعیت را بپذیرد. از پنجره به بیرون نگاه کرد و گفت: «چرا از تغییر محل دادگاه می ترسید آقای قاضی؟ » ایکاباد چشمانش را تنگ کرد و به جیک خیره شد: « ترس؟ من برخلاف شما اصلا نمی ترسم، این شما هستید که ظاهرا وحشت دارید. چرا با این همه سرسختی می خواهید از تشکیل دادگاه در فوردکانتی جلوگیری کنید؟ » « دلایلم را همین چند لحظه ی پیش توضیح دادم. » « محاکمه آقای هیلی روز دوشنبه در کلانتون شروع خواهد شد، و ما فقط سه روز فرصت داریم. من از تغییر محل دادگاه هیچ وحشتی ندارم، اما این کار را بی فایده و بی اثر می دانم. من در این مود عمیقا فکر کرده ام و دلیلی برای تغییر در تصمیم خود نمی بینم. کار دیگری ندارید آقای بریگانس؟ » « خیر، قربان.» | « بسیار خوب. روز دوشنبه در دادگاه همدیگر را خواهیم دید. »