جیک صبح روز جمعه به منزل قاضی تلفن کرد. خانم نوز به او گفت که شوهرش در پالک کانتی است و به یک پرونده ی مدنی رسیدگی می کند. جیک کارهایی را که الن باید انجام میداد به او گوشزد کرد، سپس به شهر اسمیث فیلد، که یک ساعت با کلانتون فاصله داشت، رفت. سالن دادگاه خالی بود و جیک در حالی که روی صندلی های ردیف جلو می نشست، با سر به قاضی نوز سلام کرد. جیک تنها تماشاچی حاضر در سالن بود. تمام حاضرین، یعنی هم قاضی، هم اعضای هیئت مصفه و هم وکلای دعاوی، کسل و بی حوصله بودند و پس از گذشت دو دقیقه این کسالت به جیک نیز سرایت کرد. نوز پس از اظهارات تنها شاهد حاضر در دادگاه، اعلام تنفس نمود و بریگانس همراه وی به دفتر قاضی رفت. « سلام جیک، اینجا چکار میکنید؟ » « حتما خبر دارید دیروز در کلانتون چه اتفاقی افتاده. » « بله، ماجرا را در اخبار شب دیدم. » « از اتفاقی که امروز صبح رخ داده هم با خبرید؟ »