نام کتاب: زمانی برای کشتن
نمودند. اهداف آنها در مناطق دوردست و به دور از تردید قرار داشت؛ خانه های مورد نظر آنها غالبا خانه های روستایی بود که غالبا زود میخوابیدند و خوابشان بسیار عمیق بود. نقشه ی آنها بسیار ساده بود. وانت را صد متر آنطرفتر با موتور روشن و چراغهای خاموش کنار جاده پارک می کردند . راننده پشت فرمان می ماند و سه نفر دیگر صلیب را به باغچهی جلوی خانه می بردند، گودالی میکندند، صلیب را در آن می کاشتند و آتش می زدند. سپس با عجله محل را ترک می کردند و به سوی هدف بعدی می شتافتند. در نوزده مورد از بیست مورد، همه چیز بر وفق مراد بود، ولی نوبت به خانه «لوتر پیکت » که رسید، دچار مشکل شدند. لوتر کمی قبل صدایی شنیده بود و اکنون روی ایوان نشسته و به تاریکی خیره شده بود. ناگهان وانتی را دید که به طرز مشکوکی آهسته حرکت می کرد و با چراغ خاموش در جادهی شنی آنطرف خانه راه می رفت. تفنگ ساچمهایش را برداشت و بدقت گوش خواباند. وانت دوری زد و متوقف شد. لوتر صداهایی شنید و شبح سه نفر را دید که چیزی شبیه به یک تنه ی درخت را به باغچهی خانه اش حمل می کردند. کنار ایوان، پشت یک بوته کمین کرد و نشانه گرفت. راننده وانت یک جرعه نوشیدنی خنک خورد و منتظر بود تا شعله های آتش به آسمان زبانه کشد. اما بجای دیدن شعله ی آتش، صدای شلیک یک تفنگ ساچمه ای را شنید. سه رفیق همراهش صلیب را روی زمین انداختند، دوان دوان باغچه را پشت سر گذاشتند و در گودی کنار جاده پناه گرفتند. شلیک دومی به گوش رسید. رانندهی وانت صدای فریاد و ناسزاهای دوستانش را شنید و با خود گفت: « باید برادران همقطارم را نجات بدهم. » و پایش را روی گاز گذاشت. الوتر پیر از پشت بوته ها بیرون آمد و دوباره شلیک کرد، و وقتی وانت را دید که در کنار گودال بغل جاده متوقف شد، یکبار دیگر هم شلیک کرد. آن سه نفر با عجله و سراسیمه خود را از گل و لای گودال بیرون کشیدند، سکندری خوردند، لیز خوردند، فحش دادند و سعی کردند هر طور شده خود را از در پشت وانت بالا بکشند. راننده داد زد: « محکم خودتان را نگه دارید! » و در همان لحظه لوتر برای پنجمین بار شلیک کرد. چند ساچمه به بدنه ی وانت اصابت کرد. ناله ی موتور وانت برخاست، چرخها در جا زدند و شن و خاک فراوانی به هوا پرتاب کردند. لوتر با لبخند پیروزمندانه ای فرار وانت را تماشا کرد و دید که راننده سر از پا نشناخته و قیقاج زنان وانت را از آنجا دور کرد. با خود گفت حتما کار چند جوان مست بوده است.

صفحه 561 از 765