الن به او نگاه کرد و پرسید: « همسرتان کجاست؟ » « در، ویلمینگتون، کارولینای شمالی والدینش تابستان را در آنجا می گذرانند. » هری رکس برای خرید پیتزا بیرون رفته بود. | « دلتان برای همسرتان تنگ شده اینطور نیست؟ » « دلم برایش خیلی بیشتر از آنچه تصور می کنید، تنگ شده. »
لشکر کوکلوکس کلان در نیمه های شب در کلبه ی جنگلی جمع شدند، ویسکی خوردند و به کاکاسیاهها ناسزا گفتند و زخمها و شکستگی هایشان را به رخ همدیگر می کشیدند. چند تن از اعضای کلان که به عیادت استامپ سیسون رفته بودند، از بیمارستان ممفیس مراجعت کردند. استامپ به افرادش دستور داده بود که عملیات را طبق برنامه ادامه دهند. یازده نفر از همقطاران آنها در بیمارستان فوردکانتی تحت درمان سرپایی قرار گرفته بودند، و اکنون این افراد با افتخار زخمهای خود را به سایرین نشان می دادند و با تمام جزییات شرح می دادند که چطور بعد از لت و پار کردن چندین کاکا سیاه _ آنهم غالبا در اثر حمله از پشت سر - زخمی شده بودند. رفقایی که زخم یا شکستگی آنها باند پیچی شده بود قهرمانان روز محسوب می شدند. بالاخره سایرین هم از قهرمانی های خود گفتند و همگی ویسکی فراوانی نوشیدند. یکی از رفقای آنها همان مرد غول پیکری بود که آن خانم خبرنگار و فیلمبردار سیاهپوست او را نقش بر زمین کرده بود. همگی این رفیق عزیز را مورد تشویق قرار دادند. پس از گذشت چند ساعت و خالی شدن چند بطری ویسکی، بالاخره حاضرین حرافی را به کناری گذاشتند و به مسائل عملی روی آوردند. یکی از آنها نقشه ی فورد کانتی را روی میز پهن کرد و یکی از افراد محلی، هدفهای آن شب را روی نقشه علامت گذاری کرد؛ کوکلوکس کلان می خواست آن شب
جمعا به بیست خانه سر بزند. این خانه ها متعلق به بیست نفر از کاندیداهای عضو در هیئت منصفه بود؛ کلان هم یک کپی از فهرست را بدست آورده بود. پنج گروه چهار نفری سوار وانتهای خود شدند و در تاریکی به راه افتادند تا جنایت دیگری بر اعمال پلید قبلی خود بیفزایند. در هر وانت، چهار صلیب چوبی قرار داشت که آنها را قبلا در نفت خوابانده بودند. این صلیب از نوع کوچکتر بودند و هر یک سه متر طول و یک و نیم متر عرض داشت. اعضای کلان از شهر کلانتون و سایر مراکز پر جمعیت دوری کرده و در عوض مناطق وسیع روستایی را انتخاب