« فکر نمی کنم. » « جای تو امن است؟ » « البته برای من محافظی گذاشته اند که بیست و چهار ساعته مواظبم است. از این گذشته، همیشه یک هفت تیر با خودم حمل می کنم. نگران نباش. » « چطور می توانم تحت این شرایط نگران نباشم. تو حتما به وجود من احتیاج داری، جیک. » « نه. » « هانا تا پایان این ماجرا اینجا می ماند، ولی من بر می گردم. » | « نه، کارلا، حالا که آنجا هستی، مطمئنم که جایت امن است، ولی اگر اینجا باشی خیالم دائم نگران
خواهد بود. »
« بنابراین نتیجه می گیرم در کلانتون خطری متوجه توست.»| « ببین کارلا، جای من اینجا در حد مقدورات امن است، ولی در مورد تو و هانا حاضر به هیچگونه ریسکی نیستم. اصلا امکان ندارد. همانجا می مانی و دیگر هم بحث نکن. حال والدینت چطور است؟ » « من به تو زنگ نزدم درباره پدر و مادرم حرف بزنم. من خیلی نگرانم و می خواهم که پیش تو باشم.
« من هم خیلی دلم می خواهد پیش تو باشم، ولی نه در این شرایط. لطفا سعی کن این را بفهمی. » کارلا مکثی کرد: « شبها کجا می خوابی؟ » « اکثرا پیش لوسین. گاهی هم در خانه خودمان. در چنین شبهایی محافظ من در خیابان کشیک می دهد. » « وضع خانه چطور است؟ » « هنوز همانطور است که دیدی، فقط کمی کثیف شده. » « دلم برایش تنگ شده. » « دل خانه هم برای تو تنگ شده، باور کن! » « دوستت دارم و خیلی می ترسم. » « من هم دوستت دارم، ولی نمی ترسم. نگران نباش و هانا را از طرف من ببوس. »
لهم
خداحافظ. »
« خداحافظ. » جیک گوشی را گذاشت.