هری رکس پرسید: « در این باره هیچ اطلاعی نداری؟ » « نه و فکر میکنم اگر واقعیت داشت، قبل از خبرنگار CBC مرا در جریان می گذاشتند. » تصویر خبرنگار از صفحه تلویزیون محو شد و « دان راتر » گویندهی اخبار از بینندگان خواست چند لحظه صبر کنند. الن پرسید: « معنای این موضوع چیست؟ » « معنای این موضوع این است که قاضی نوز با رد تقاضای من دایر بر تغییر محل دادرسی، اشتباه بزرگی مرتکب شده است. » هری رکس گفت: « از این بابت خوشحال باش. با این وضع، بهانه ی خوبی برای دادگاه تجدید نظر در دست داری. » « خیلی ازت متشکرم. اطمینانی که نسبت به موفقیت من داری، باعث تقویت روحیه ی من می شود. » تلفن زنگ زد. هری رکس گوشی را برداشت و قبل از آنکه آن را به جیک بدهد، با کارلا سلام و علیکی کرد: « همسرتان پای تلفن است. اجازه میدهی به حرفهای شما گوش بدهیم؟ » « نخیر! برو یک پیتزای دیگر بخر. سلام ، عزیزم! » « حالت خوب است؟ برایت اتفاقی نیفتاده، جیک؟ » « نه، خیالت راحت باشد. » « الان داشتم اخبار را تماشا می کردم. چقدر وحشتناک بود. تو کجا بودی؟ » « من یکی از آن قباهای سفید تنم بود.» و « جیک، خواهش می کنم. به نظر من اصلا این موضوع خنده دار نیست. » « من در دفتر جین گیلسپی در طبقه ی اول دادگاه بودم. ما بلیط أو داشتیم و توانستیم همه ی اتفاقات را خیلی خوب و از نزدیک تماشا کنیم. نمایش پرهیجانی بود. » « این آدمها کی هستند؟ » « اینها همانهایی هستند که در باغچه ی خانه ما صلیب آتش زدند و می خواستند خانمان را منفجر کنند.
ده
« اهل کجا هستند؟ از کجا آمده بودند؟ » « از همه جا. پنج نفر آنها در بیمارستان بستری هستند که همگی اهل کانتیهای مختلف میسی سی پی می باشند. یکی از آنها اهل همینجاست. هانا چطور است؟ » « خوب است دلش می خواهد به خانه برگردد. حالا زمان محاکمه به تعویق می افتد؟ »