نام کتاب: زمانی برای کشتن
لگد گرفتند. اعضای کلان هم از قبل تدارک لازم را دیده بودند در زیر هر جبهی سفید یک باتون بزرگ و قطور پنهان بود. چند ثانیه پس از انفجار بمب بنزینی، چمن جلوی میدان دادگاه تبدیل به میدان جنگ شد. اعضای هر دو گروه در میان دود و آتش به یکدیگر حمله کردند، فریاد می زدند، ناسزا می گفتند و یا از فرط درد جیغ می کشیدند و گریه می کردند. سنگ بود که در آسمان از این سو و آن سو پرتاب می شد. هر دو گروه در نبردی تن به تن به جان هم افتادند. اینجا و آنجا کسی به زمین می افتاد و از هوش می رفت. اوزی نخستین کسی بود که از گردونه خارج شد؛ کسی از پشت سر با یک میلهی آهنی به جمجمه اش کوبیده بود. نسبیت، پراتر، هاستینگز، پیرتل، تاتوم و سایر معاونین کلانتر بی هدف به این طرف و آن طرف می دویدند و تلاش داشتند این خروسهای جنگی را پیش از آنکه یکدیگر را بکشند، از هم جدا کنند. گزارشگران و خبرنگاران نه تنها فرار نکردند و در اطراف سنگر نگرفتند، بلکه در آن هنگام راهی برای خود باز کردند و سعی داشتند بهترین و خونین ترین عکس یا فیلم را از صحنه ی نبرد تهیه کنند. خیلی زود خود آنها هم هدف حملهی طرفین قرار گرفتند. یکی از فیلمبرداران چشم راستش را به به چشمی دوربین چسبانده بود و بدنبال سوژه می گشت ناگهان یک سنگ نوک تیز به چشم چپش اصابت کرد. فیلمبردار به همراه دوربینش روی پیاده رو سرنگون شد. چند ثانیه بعد فیلمبردار دیگری سر رسید و شروع به فیلمبرداری از همکار مجروحش کرد. یک خانم گزارشگر اهل ممفیس که بسیار پر جرات و ماجراجو بود، میکروفون به دست و در حالی که یک فیلمبردار در فاصله چند متری او را تعقیب می کرد، لابه لای جنگجویان میدوید؛ با مهارت سرش را از مسیر حرکت نیمه آجری که به سویش پرتاب شده بود، کنار کشید و خود را به یکی از اعضای کوکلوکس کلان که به جان دو پسر بچه ی نوجوان سیاهپوست افتاده بود رسانید. مرد سراپا سفید پوش با دیدن خبرنگار، نعره ی وحشیانه ای کشید و با مشت به چانه ی زن کوبید و او را نقش زمین کرد، سپس چند لگد هم بر سر و روی او کوبید و آنگاه به جان فیلمبردار سیاهپوست او افتاد. نیروهای جدید و تازه نفس پلیس از راه رسیدند. نسبیت، پراتر و هاستینگز در وسط میدان جنگ به هم رسیدند، پشت به پشت یکدیگر ایستادند، اسلحه های کمری خود را بیرون کشیدند و چند بار مبادرت به شلیک هوایی کردند. صدای شلیک گلوله ها خشم مردان میدان جنگ را اندکی کاهش داد. صدای شلیک هوایی همه را بر جا خشک کرد. جنگجویان، با نگاه کسی را جستجو کردند که شلیک کرده بود، با دیدن پلیس اسلحه به دست، یکدیگر را پس زدند و با خشم و عصبانیت بی حرکت ایستادند. پس از

صفحه 556 از 765