وحشیگریهای کاکاسیاهها به جان آمده اند. ما دیگر حاضر نیستیم بی تفاوت بمانیم و شاهد باشیم چگونه این وحشی های سیاه دزدی می کنند، به دختران ما تجاوز می کنند و آدم می کشند و کسی هم آنها را به محاکمه نمی کشد و مجازات نمی کند. ما خواهان عدالت هستیم. ما می خواهیم که کاکا هیلی محکوم شود و هیکل منحوسش را به اتاق گاز بفرستند تا در آنجا به سزای جنایاتش برسد.» یکی از سیاهپوستان فریاد زد: «کارل لی آزاد باید گردد! » و دیگران هم فریاد زدند: «کارل لی آزاد باید گردد! » «کارل لی آزاد باید گردد! » گونه های استامپ که خودبخود سرخ رنگ بود، اکنون از فرط خشم تقریبا ارغوانی شده بود. در حالی که بین میکروفون و دندانهایش چند میلیمتر بیشتر فاصله نبود، فریاد کشید: « ساکت شوید؟ کاکاسیاههای لعنتی! دیروز که شما تظاهرات کردید، هیچکس مزاحمتان نشد. ما هم حق داریم تظاهرات برپا کنیم. دهانتان را ببندید و خفه شوید! » اما شعار دسته جمعی سیاهپوستان با قدرت بیشتری ادامه یافت: «کارل لی آزاد باید گردد! کارل لی آزاد باید گردد! » « کلانتر کجاست؟ او موظف است نظم و آرامش را در اینجا برقرار کند. کلانتر! به وظیفه ی خود عمل کنید. این کاکاسیاهها را ساکت کنید. ما قصد اعمال خشونت نداریم و می خواهیم در اینجا یک گردهمایی برپا کنیم. آیا ایجاد نظم از توان شما خارج است، کلانتر؟ زورتان نمی رسد؟ طرفدارهای خودت را نمی توانی آرام کنی؟ خب، این ثابت می کند که سپردن کارهای پر مسئولیت دولتی به کاکاسیاهها چه کار اشتباهی است. » هیاهو ادامه داشت. استامپ از میکروفون فاصله گرفت و به سپاهان نگاه کرد. گزارشگران برای ثبت وقایع از این سو به آن سو می رفتند. در آن هنگام، هیچکس متوجه نشد که در طبقه ی دوم ساختمان دادگاه، پنجرهی کوچکی باز شد و در تاریکی پشت پنجره کسی خیز برداشت و یک کوکتل مولوتف معمولی را از پنجره به طرف سکوی سخنرانی پرتاب کرد. کوکتل در ست جلوی پای جادوگر کلان به زمین خورد و منفجر شد. شعله ی آتش سراپای سیسون را فرا گرفت. در یک لحظه غوغایی بپا شد. استامپ جیغ دردناکی کشید و روی سکو شروع به دویدن کرد. سه نفر از افرادش جبه و باشلق خود را در آوردند و سعی کردند با آن آتش را خاموش کنند. سکوی چوبی آتش گرفت، دود به آسمان برخاست و بوی بنزین همه جا را پر کرد. سیاهپوستان با چماق و چاقو حمله را شروع کردند و هر کس را که نقاب سفید به صورت یا حتی جبهی سفید به تن داشت به باد مشت و