همه ی حاضرین شروع به محاسبه کردند و در نتیجه چند لحظه ای سکوت برقرار شد. اکتاویج بانکدار با حسرت گفت: «عجب پول هنگفتی! » جیک با تردید پرسید: « شوخی می کنی، لوسین، اینطور نیست؟ » « خودت می دانی که جدی می گویم. درست است که من مرض دروغگویی دارم، ولی وقتی بحث بر سر این نوع مسائل است، همیشه واقعیت را می گویم. بار دیگر تکرار می کنم: ما می توانیم این مرد را با پول بخریم. » هری رکس پرسید: «با چه مبلغی؟ » جیک سراسیمه گفت: « محال است، اصلا مطرح نیست. » « به احتما زیاد پنج هزار دلار کافی است. » « محال است، غیر ممکن است! » سایرین سکوت کردند و جیک را زیر نظر گرفتند تا ببینند آیا واقعا به مورد کلاید سیسکو بی علاقه است یا نه. وقتی حالت چهره و وجناتش ثابت کرد موضعش قاطع و حرفش جدی است، منتظر اسم
بعدی شدند.
ساعت نه و نیم شده بود که یکصد و ده نام را مورد بررسی قرار داده بودند. لوسین تلوتلو خوران به بالكن رفت و به تماشای سیاهپوستانی پرداخت که شمع به دست، دور ساختمان دادگاه راهپیمایی می
کردند.
ویلینکس پرسید: «جیک، چرا یک ماشین گشت پلیس جلوی دفتر پارک کرده؟ » « محافظ من داخل اتومبیل نشسته است. » « اسمش چیست؟ » « نسبیت. » « بیدار است؟ » « فکر نمی کنم. » لوسین به نحو خطرناکی روی نرده ی بالکن خم شد و فریاد زد: « آهای نسبیت! » معاون کلانتر در اتومبیل را گشود و به بالا نگاه کرد: « چه خبر شده؟ » « جیک از شما خواهشی دارد. لطفا به فروشگاه بروید و چند قوطی نوشیدنی برایش بخرید. خیلی تشنه است. یک اسکناس بیست دلاری برایتان پایین می اندازم. » نسبیت گفت: « تا وقتی سر پست هستم، حق ندارم نوشیدنی بخرم. »