نام کتاب: زمانی برای کشتن
پنجره های ساختمان دادگاه باز شد. کارمندان و منشی ها با تعجب به رویدادی که در میدان می گذشت نگاه کردند. سر و صدای تظاهرات تا چندین بلوک آنطرف تر به گوش می رسید. فروشگاهها و دفاتر و و ادارات اطراف میدان به یکباره خلوت شد. صاحبان فروشگاهها و مشتریان آنها به پیاده رو آمدند و گیج و شگفت زده به تظاهرات خیره شدند. تظاهر کنندگان متوجه حضور مردم شدند و همین امر شور و شوق آنها را دوچندان کرد. صدای آنها رساتر شد. اجتماع سیاهان توجه خبرنگاران را نیز به خود جلب کرد. گزارشگران، میکروفونها و دوربینهای خود را برداشتند و با عجله به سوی چمنها دویدند. اوزی و همکارانش سعی کردند رفت و آمد وسایل نقلیه را مرتب کنند، اما چیزی نگذشت که در شاهراه و خیابانهای فرعی چنان راه بندانی شد که دیگر نیاز به پلیس نبود. کلانتر و معاونینش در آماده باش بسر می بردند، اما هیچ نشانه ای که دال بر لزوم دخالت پلیس باشد، وجود نداشت. آجی و تمام کشیشهای تمام وقت، نیمه وقت، بازنشسته و تازه کار که از سه کانتی مختلف آمده بودند، از میان جمعیت گذشتند و خود را به سکوی سخنرانی رساندند. حضور آنها بازهم جمعیت را بیشتر به وجد آورد. طنین شعارهای مردم از میدان به طرف خیابانها اطراف و از آنجا به ساختمانهای مسکونی و حتی تا نزدیکترین مزارع نزدیک شهر می رسید. دو هزار سیاهپوست پلاکارد خود را تکان می دادند و با تمام وجود فریاد می کشیدند. آجی که همراه جمعیت فریاد می زد، روی سکوی سخنرانی رفت و همراه با دیگر کشیشها شروع به پایکوبی و دست افشانی نمود؛ می رقصید، دست می زد و با حرکات خود، مانند یک رهبر ارکستر، ریتم و ضرب آهنگ شعارها را منظم و هماهنگ می کرد و به این ترتیب تظاهرات را به نقطه ی اوج خود رسانید. «کارل لی آزاد باید گردد! » «کارل لی آزاد باید گردد! » آجی جمعیت را پانزده دقیقه ی تمام به یک پارچه آتش تبدیل کرد. ولی آنگاه گوشهای دقیق و پر تجربه اش نخستین علائم خستگی را در صدای مردم شنید. میکروفون را به دست گرفت و مردم را به آرامش دعوت کرد. تظاهرکنندگان که نفس نفس می زدند و خیس عرق بودند، چند ثانیه دیگر فریاد زدند و سپس آرامش بر میدان حکمفرما شد. آجی از مردم خواست جلوی سکوی سخنرانی را خلوت کند تا خبرنگاران بتوانند در آنجا به کار خود برسند و سپس حاضرین را به دعای دسته جمعی دعوت کرد. کشیش روزولت فورا میکروفون را در دست گرفت و چنان دعای پر سوز و گدازی خواند که اشک از چشم بسیاری از حاضرین سرازیر شد.

صفحه 542 از 765