نام کتاب: زمانی برای کشتن
جیک دستیار جدید خود را به اوزی معرفی کرد، سپس هر دو کنار میز تحریر جا گرفتند. جیک پرسید: « حال مهمانان ناخوانده شبانگاهی من چطور است؟» « منظورتان آن دو نفر بمب گذار است؟ حالشان رو به بهبودی است. ولی تا بعد از محاکمه در بیمارستان خواهند ماند. در اتاق آنها را قفل کرده ایم و یکی از معاونین من در راهرو کشیک می دهد، بنابراین نمی توانند فرار کنند.» « آیا شخص بمب گذار شناسایی شد؟ » « هنوز نه، دارند روی اثر انگشت او تحقیق می کنند، ولی شاید از روی اثر انگشت هم نتوانیم او را شناسایی کنیم. هنوز هم حاضر به پاسخگویی به سوالات پلیس نیست. » جیک پرسید : « ولی نفر دوم همینجاست، مگر نه؟ » « بله ، اسمش رل گریست است. چون هنگام دستگیری زخمی شده، می خواهد علیه من شکایت کند، فکرش را بکن! » جیک آهسته گفت: « عجیب است که ماجرا علنی نشده. » « برای من هم عجیب است. ولی خب، گریست و آقای ایکس که طبیعتا حرفی نمی زنند. کارمندان من هم که چیزی را لو نمی دهند. بنابراین فقط شما می مانید و دستیارتان. » « و لوسین. البته او از من چیزی نشنیده است. » ) « لوسین از موضوع اطلاع دارد؟ » « بله. » | « خیلی عجیب است. » | کی برای شکایت از آن دو نفر به قاضی مراجعه خواهید کرد؟ » « بعد از محاکمه هیلی هر دو را به زندان منتقل می کنیم و کارهای اداری مربوط را شروع خواهیم کرد. به میل ما بستگی دارد. » جیک پرسید : « حال " باد " چطور است؟ » « امروز صبح پیش گریست و رفیقش بودم و از این فرصت استفاده کردم و از اتل حال شوهرش را پرسیدم. وضع جسمانی باد هنوز هم وخیم است. » « چه کسی او را به این روز انداخته؟ » « به احتمال قوی کار کلان بوده است: جبه ی سفید، باشلق نوک تیز و غیره. همه ی اتفاقات اخیر با هم رابطه دارد. اول صلیب سوزان در باغچه ی خانه شما، بعد هم دینامیت و حالا هم حمله به باد.

صفحه 531 از 765