اوزی جلو آمد و گفت: « اسقف آجی، من هم موافق حرفهای کارل لی و گوان هستم. شما کار اشتباهی کرده اید و خودتان هم این را می دانید. » « شنیدن این حرفها از کسی مثل شما چقدر دردناک است. بله، اوزی، واقعا دردناک است.» « حالا می خواهم چیزی بگویم که به مراتب دردناکتر خواهد بود. یکشنبه ی آینده کارل لى و من به کلیسای شما خواهیم آمد. من او را دزدکی از زندان بیرون خواهم آورد و بعد با هم در این اطراف گشتی خواهیم زد. وقتی شما وظیفه موعظه را شروع کنید، ما وارد می شویم و به طرف منبر می رویم. اگر بخواهید راه مرا سد کنید، به دستهایتان دستبند خواهم زد. کارل لی روز یکشنبه موعظه خواهد کرد. او به حضار و مؤمنین خواهد گفت که اعانه های جمع آوری شده، هنوز هم در جیب شماست و گوان و بچه ها در شرف از دست دادن خانه و سرپناه هستند، آن هم تنها به این دلیل که شما می خواهید به سازمان NAACP نشان دهید شخصیت محبوب و با اعتباری هستید. او ثابت خواهد کرد که شما دروغگو هستید. شاید کارل لی یک ساعتی حرف بزند و بعد از آن، من هم چند کلمه ای ایراد خواهم کرد. من به مستمعین خواهم گفت که شما یک کاکا سیاه عوضی و مزور و دروغگو هستید. به مردم خواهم گفت که چندین سال پیش در ممفیس یک اتومبیل لینکلن دزدی را به قیمت صد دلار خریدید و نزدیک بود برای این کار شما را به زندان بیاندازند. خواهم گفت که در غسالخانه جیب مرده ها را خالی می کردید. خواهم گفت که دو سال پیش در شهر جکسون به اتهام اختلاس علیه شما شکایت شد و فقط به علت پاد در میانی من کار به دادگاه نکشید، و بالاخره خواهم گفت که... » آجی ملتمسانه گفت: «نه، اوزی. این یکی را نگو. » « برای حاضرین در کلیسا یک راز کوچک و کثیف را فاش خواهم کرد که فقط شما و من و یک زن بدکاره از آن خبر دارند؟ »
کی پول را می خواهید؟ » «کارل لی پرسید کی پول را می توانید در اختیار ما قرار بدهید؟ » « همین الان.»
جیک و اوزی خانواده ی هیلی را به حال خود رها کردند و به دفتر بزرگ کار در طبقه ی بالا رفتند. الن در این کتاب مشغول ورق زدن کتابهای حقوقی بود.