کنفرانس آمدند. فریاد شادی بچه ها بلند شد و همگی به سوی پدر دویدند. آجی مضطرب و نگران به نظر می رسید. پس از لحظات بوس و کنار فرزندان با پدر ، جیک ضربه ی تعیین کننده را وارد کرد: «خب اسقف، اکنون فرصت بسیار مناسبی است که از خود کارل لی بپرسید چگونه باید شش هزار دلار را هزینه کنید.» | آجی گفت: «پول به شخص او تعلق ندارد.» اوزی جواب داد: «ولی به شخص شما هم تعلق ندارد.» کارل لی، تونیا را با ملایمت از روی زانو به زمین گذاشت و به طرف آجی رفت. روی گوشه ی میز کنفرانس نشست. به اسقف خیره شد. معلوم بود که آماده است در صورت لزوم گریبان آجی را بگیرد: « می خواهم حرفهایم را خیلی ساده بزنم تا خوب متوجه منظورم بشوید. شما پول را به نام من و برای کمک به خانواده ام جمع کرده اید. شما این پول را از سیاهپوستان این کانتی گرفته اید و با این وعده اعانه ها را جمع کرده اید که به من و خانواده ام کمک کنید. اما شما دروغ گفتید. شما برای ژست گرفتن جلوی سازمان NAACP پول جمع کردید. منظور شما اصلا کمک به خانواده من نبود. شما همه جا دروغ گفتید؛ در کلیسا، در روزنامه، همه جا!» آجی به اطراف نگاه کرد و متوجه شد که همه ی حاضرین - حتی بچه ها - به او خیره شده و به نشانه تایید حرفهای کارل لی، سر تکان می دهند. و کارل لی پایش را به صندلی آجی تکیه داد و به جلو خم شد: « اگر پول ما را ندهید ، به همه ی سیاهپوستان این کانتی خواهم گفت که شما یک دروغگوی بی شرم هستید. من عضو کلیسای شما هستم و بنابراین به تمام برادران دینی ام اطلاع خواهم داد که شما حتی یک سنت به ما نداده اید، و مطمئن باشید که در این صورت، روز یکشنبه آینده حتی دو دلار هم در صندوق کلیسای شما جمع نخواهد شد. آنوقت شما مجبورید از کادیلاک گرانقیمت و لباسهای فاخر چشم بپوشید. شاید حتی کلیسا را هم از دست بدهید، چون من از همه ی سیاهان خواهم خواست که در مراسم مذهبی شما شرکت نکنند.» آجی پرسید: « حرفهایتان تمام شد؟ اگر حرفهایتان تمام شده، می خواهم بگویم بسیار رنجیده خاطرم و خود را مظلوم احساس می کنم. بسیار متاسفم که شما و گوان در مورد من اینچنین قضاوت می کنید.»