گوان گفت: «متوجه نمی شوم.» اسقف دوباره لبخند زد: «مسئله بسیار ساده است. آقای راینفلد معتقد است شوهر شما به علت امتناع از پذیرش و کلای سازمان NAACP حتما در دادگاه محکوم خواهد شد؛ و بعد از صدور رای، کار به دادگاه تجدید نظر کشیده خواهد شد، مگر نه؟ وقتی جیک محاکمه را باخت، طبیعتا کارل لی مجبور است به دنبال وكلای جدیدی بگردد که بتواند او را از مرگ نجات دهد، و در آن زمان ما به راینفلد و این پول نیاز خواهیم داشت تا شاید بتوانیم کارل لی را از اتاق گاز نجات دهیم. بنابرای می بینید که این پول فقط و فقط برای کارل لی در نظر گرفته شده است.» | جیک سرش را تکان می داد و در دل ناسزا می گفت، از راینفلد بیشتر از آجی عصبانی بود. چشمهای گوان برق می زد و مشتهایش را گره کرده بود: «من از این حرفها سر در نمی آورم، دلم هم نمی خواهد که سر در بیاورم. من فقط یک چیز را می دانم؛ من از گدایی و درخواست غذا و محتاج دیگران بودن خسته شده و به جان آمده ام. دیگر تحمل ندارم که هر روز نگران از دست دادن خانه ام باشم.» آجی با نگاهی پر از همدردی و شفقت او را ورانداز کرد و گفت: «خیلی متاسفم گوان، ولی...» « دریغ از اعانات از ما کار غلطی است. ما به اندازه ی کافی عاقل هستیم که بدانیم پول را در چه راهی هزینه کنیم.» کارل لی جونیور و جار ویس کنار مادر ایستاده بودند و او را تسلی می دادند، هر دو کودک نگاههای تند و غضبناک خود را به اسقف دوخته بودند. آجی دوباره گفت: «پول برای کارل لی مصرف خواهد شد.» جیک گفت: «بسیار خوب، آیا از کارل لی پرسیده اید که به نظر او پول در چه مواردی باید هزینه
-
شود؟ »
لبخند متکبرانه ی آجی از لبانش محو شد. روی صندلی تکان خورد و بالاخره گفت: «کارل لى به ما اعتماد دارد.» ولی لحن گفتارش چندان مطمئن و محکم نبود. « متشکرم، ولی این جواب سوال من نبود. آیا از کارل لی پرسیده اید که به نظر او پول در چه راهی باید مصرف شود؟» آجی به دروغ گفت: «فکر می کنم در این مورد با کارل لی حرف زده اند.» « واقعا؟ » جیک از جا برخاست و به طرف در اتاق کوچکی رفت که در کنار اتاق کنفرانس قرار داشت. اسقف با حالتی عصبی او را نگاه می کرد و وقتی جیک در را باز کرد و با سر به کسی اشاره کرد، آجی نزدیک بود از از فرط اضطراب دست و پای خود را گم کند. کارل لی و اوزی به سالن